کتاب عشق
مثل يك پوپكِ سرما زده در بارش برف - سخت محتاج به گرماي پر و بالِ توام!
لینک دوستان
هیچ‌کس یادی نکرد از من، کنم من یاد ِ چه ؟!

 

یاری اندر کس نمی‌بینم، پس استمداد ِ چه ؟!

هیچ امیدی به آبادانی این شهر نیست !!!

بیش از این ماندن در این شهر ِ خراب آباد ِ چه!

گوش مردم این زمان بدجور سرسنگین شده ست!

در میان این کَرستان می‌کنی فریاد ِ چه ؟!

داستان عشق را تحریف شاید کرده‌اند !

قصه‌ی شیرین و مجنون، لیلی و فرهاد ِ چه ؟!

دوزخی هستم! نترسانید من را از عذاب !

عبرت خلقم خودم! قوم ثمود و عاد ِ چه ؟!

عید، ماتم دیده را داغی مضاعف میدهد !

« تسلیت» باید بگوییدم؛ «مبارکباد» چه؟!

اصغر عظیمی مهر


برچسب‌ها: اصغر عظیمی مهر, هیچکس یادی نکرد از من, غزل
[ چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]

مست اگر با دست خالی راهی میخانه است

احتمالاً در سرش یک فکر بی باکانه است

عقل دارم!- بیشتر از آنچه لازم داشتم-

هر که از دیوانگی دل می‌کند دیوانه است!

پیش چشم آشنایان هر چه میخواهی بگو

سختی تحقیر پیش مردم بیگانه است!

راه خود را کج کن و قدری از آنسوتر برو!

هرکجا دیدی سری آرام روی شانه است!

من نمی‌دانم چه سرّی دارد این‌که در دلم –

هرکه مهمان می‌شود در حکم صاحب‌خانه است!

اینکه در آغوش من بودی دلیلی ساده داشت:

گنج معمولاً میان خانه‌ای ویرانه است!

اصغر عظیمی مهر


برچسب‌ها: اصغر عظیمی مهر, غزل, گنج معمولا میان خانه ای ویرانه است
[ چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]
شهرت شهرم اگر از بیستونش بوده است

جوهر شعر من از رنج و جنونش بوده است

شوکت دریا به موج و دولت باد از وزش ؛

در مقابل هیبت کوه از سکونش بوده است

برج و بارو گرچه در ظاهر شکوه قلعه‌هاست

اتکای قصر اغلب بر ستونش بوده است

هر کسی بر سیم آخر می زند فهمیده است

شور تار از پنجه های ذوالفنونش بوده است

هیچ چیز از رمز و راز آن نفهمید آخرش

هرکسی در عشق فکر چند و چونش بوده است

چشم من چون کشتی نوح است در آن پا گذار

جای بیرون منتها دریا درونش بوده است


برچسب‌ها: اصغر عظیمی مهر, شهرت شهرم اگر از بیستونش بوده است
[ جمعه یازدهم بهمن 1392 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]

صـنـما با غم عشق تو چه تدبير کنم

تا بـه کی در غم تو ناله شبگير کنـم

دل ديوانه از آن شد که نصيحت شـنود

مـگرش هـم ز سر زلف تو زنجير کنم

آن چه در مدت هجر تو کشيدم هيهات

در يکي نامه محال است که تحرير کنم

با سر زلف تو مجـموع پريشاني خود

کو مجالي که سراسر همه تقرير کنـم

آن زمان کارزوي ديدن جانـم باشد

در نـظر نقش رخ خوب تو تصوير کنـم

گر بدانم که وصال تو بدين دسـت دهد

دين و دل را همه دربازم و توفير کنـم

دور شو از برم اي واعظ و بيهوده مگوي

مـن نه آنم که دگر گوش به تزوير کنم

نيسـت اميد صلاحي ز فساد حافـظ

چون که تقدير چنين است چه تدبير کنم

حافظ


برچسب‌ها: صـنـما با غم عشق تو چه تدبير کنم, حافظ
[ جمعه سیزدهم دی 1392 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]
راز آن چشم سیه گوشه‌ی چشمی دگرم کن

بی خودتر از اینم کن و از خود به درم کن

یک جرعه چشاندی به من از عشقت و مستم

یک جرعه‌ی دیگر بچشان، مست ترم کن

شوق سفرم هست در اقصای وجودت

لب تر کن و یک بوسه جواز سفرم کن

دارم سر  پرواز در آفاق تو، ای یار

یاری کن و آن وسوسه را بال و پرم کن

عاری ز هنر نیستم اما تو عبوری

از صافی عشقم ده و عین هنرم کن

صد دانه به دل دارم و یک گل به سرم نیست

باران من خاک شو و بارورم کن

افیون زده‌ی رنجم و تلخ است مذاقم

با بوسه‌ای از آن لب شیرین شکرم کن

پرهیز به دور افکن و سد بشکن و آن گاه

تا لذت آغوش بدانی، خبرم کن

شرح من و او را ببر از خاطر و در بر

بفشارم و در واژه‌ی تو، مختصرم کن

حسین منزوی


برچسب‌ها: حسین منزوی, راز آن چشم سیه گوشه‌ی چشمی دگرم کن
[ پنجشنبه یازدهم مهر 1392 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]

ارتباطی ساده و بی دردسر می‌خواستی

رازداری مطمئن از هر نظر می‌خواستی

عاشقی با چشم و گوش بسته منظور تو بود؟

یا غلامی گیج و لال و کور و کر می‌خواستی؟

بوسه نه! همخوابه نه! حتی قراری ساده نه!

دفتری از خاطرات بی‌خطر می‌خواستی!

سن من از این ادا اطوارها دیگر گذشت!

مردِ کامل بودم اما تو پسر می‌خواستی!

گفته بودم کار من عمری شبیخون بوده است!

از من اما جنگجویی بی‌جگر می‌خواستی!

عذر می‌خواهم! بلانسبت! ولی با این حساب -

احتمالاً جای خاطرخواه ‘ خر می‌خواستی ! ! !

اصغر عظیمی مهر


برچسب‌ها: اصغر عظیمی مهر, ارتباطی ساده و بی دردسر می‌خواستی
[ دوشنبه هشتم مهر 1392 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]
سرسبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟

افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردی؟

من شور و شر موج و تو سرسختی ِ ساحل

روزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردی؟

هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی

من قاصد ِ خود بودم و دیدم تو چه کردی

مغرور، ولی دست به دامان ِ رقیبان

رسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردی؟

«تنهایی و رسوایی»، «بی مهری و آزار»

ای عشق، ببین من چه کشیدم تو چه کردی!

فاضل نظری


برچسب‌ها: فاضل نظری, سرسبز دل از شاخه بریدم, تو چه کردی
[ جمعه پنجم مهر 1392 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]
وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می‌کند

زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می‌کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب

وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می‌کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می‌کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد

تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می‌کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست

خانه‌ی من با خیابان‌ها چه فرقی می‌کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می‌پرسم مدام

ماه پایین است یا بالا چه فرقی می‌کند؟

فرصت امروز هم با وعده‌ی فردا گذشت

بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می‌کند

فاضل نظری


برچسب‌ها: فاضل نظری
[ پنجشنبه چهارم مهر 1392 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]

تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت

خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت

شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن

نسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت

مزن تیر خطا ! آرام بنشین و مگیر از خود

تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت

همیشه رود با خود میوه ی غلتان نخواهد داشت

به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت

به مرگی آسمانی فکر کن ! محکم قدم بردار

به حلق آویز ، داری را که از دست تو خواهد رفت

فاضل نظری


برچسب‌ها: فاضل نظری, تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت
[ پنجشنبه چهارم مهر 1392 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]

ای که برداشتی از شانه‌ی موری باری

بهتر آن بود که دست از سر ِ من برداری

ظاهر آراسته‌ام در هوس وصل، ولی

من پریشان‌تر از آنم که تو می‌پنداری

هر چه می‌خواهمت از یاد برم ممکن نیست

من تو را دوست نمی‌دارم اگر بگذاری

موجم و جرأت ِ پیش آمدنم نیست، مگر

به دل سنگ تو از من نرسد آزاری

بی سبب نیست که پنهان شده‌ای پشت غبار

تو هم ای آیینه از دیدن ِ من بیزاری؟!

فاضل نظری


برچسب‌ها: فاضل نظری, ای که برداشتی از شانه‌ی موری باری
[ پنجشنبه چهارم مهر 1392 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]
درباره وبلاگ

برای یک شاعر دست بی رحمی ست...
دستی که شعر گلچین میکند
... کار من همین است و بس !
موضوعات وب
امکانات وب