کتاب عشق
مثل يك پوپكِ سرما زده در بارش برف - سخت محتاج به گرماي پر و بالِ توام!
لینک دوستان

چندیست عاشقانه قلم میزند دلم

از ماجرای چشم تو دم میزند دلم

نام تو از شبی که به رگ‌های من دوید

یک در میان برای خودم میزند دلم

این را که مردمان ضربان نام کرده‌اند

دست خوشی است بر سر غم میزند دلم

روزی هزار بار ورق‌های کهنه را

مشتاق و بی قرار به هم میزند دلم

هر جا به سبز خاطره‌های تو می‌رسد

انگار در بهشت قدم میزند دلم

یک شب به خنده گفت چرا داد میزنی

انقدر هی نگو دلم ... میزند دلم

حرفش ادامه داشت که بی اختیار من

گفتم عزیز من چه کنم ... میزند دلم

آرام برد گوش مرا روی سینه‌اش

دیدم چنین که اوست چه کم میزند دلم

دیدم دراین قمار دل او برنده است

دیدم فقط به قدر عدم میزند دلم

حسن دلبری


برچسب‌ها: میزند دلم, حسن دلبری, غزل معاصر, غزل, شعر
[ شنبه دوم اسفند 1393 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]

راز شاعر شدنم عشق غزل خیز تو بود

کاسه صبر دلم یکسره لبریز تو بود

طبع بی حوصله‌ی بی کس و کارم انگار

از ازل منتظر روی دل‌انگیز تو بود

آمدی کن فیکون شد همه هستی من

گوش جانم هم از آن روز فقط تیز تو بود

این همه غم که دراشعار ترم می بینی

همه بعد از سفر تلخ و غم انگیز تو بود

ای که دریای غزل در نفس تو جاریست

شعر من قافیه در قافیه ناچیز تو بود

م.نادری


برچسب‌ها: راز شاعر شدنم, مجتبی نادری, غزل معاصر, غزل عاشقانه, کتاب عشق
[ شنبه دوم اسفند 1393 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]
سر کویت به همه ملک جهان نفروشم

خود جهان چیست غمت را به جهان نفروشم

من که سودا زدهٔ زلف پریشان توام

یک سر موی تو هرگز به دو کان نفروشم

برو ای عقل که من مستم و تو مخموری

زر چه باشد برو ای خواجه به جان نفروشم

دُردی درد تو جانا نفروشم به دوا

جرعه‌ی می به همه کون و مکان نفروشم

جان و دل دادم و عشق تو خریدم به بها

بهر سودش نخریدم به زیان نفروشم

نقدی از گنج غم عشق تو در دل دارم

این چنین نقد به صد گنج روان نفروشم

سید کوی خرابات و حریف عشقم

گوشهٔ مملکت خود به جهان نفروشم

شاه نعمت‌الله ولی


برچسب‌ها: شاه نعمت‌الله ولی, سر کویت به همه ملک جهان نفروشم, غزل, عرفانی, غزل عرفانی
[ یکشنبه دوازدهم بهمن 1393 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]

اولین شعر جهان را آدمی افسرده گفته !

من دقیقاً مرده ام ! این شعر را یک مرده گفته !

بر رگانم خیره شو ! شاید که خونم را ببینی !

دست بر شعرم بکش ! شاید درونم را ببینی!

هست در هر استخوان سخت ، مغزی نرمْ پنهان!

پشت سردی نگاهم هست حسی گرمْ پنهان !

روی جام خالی ام گرد فراموشی نشسته!

چشم گرگ خسته ای در خواب خرگوشی نشسته!

خلقت انسان اگر طرح هبوط دسته جمعی ست

زندگی این روزها تنها سقوط دسته جمعی ست!

 


برچسب‌ها: اصغر عظیمی مهر, مثنوی, معاصر, کتاب عشق, گلچین شعر
ادامه مطلب
[ پنجشنبه یازدهم دی 1393 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]
چشم وا کن! تا طلسم هرچه جادو بشکند

لب گشای از هم که بازار هیاهو بشکند

گیسوانت را بیفشان دختر دریا! که موج-

عرشه را همراه با سکان و پارو بشکند

خوُد را بردار از سر! باز کن از تن زره!

تا صف جنگاوران بازو به بازو بشکند!

هر چه محکم باشم اما یک نگاهت کافی است

تا که کوه طاقتم از هر دو زانو بشکند!

تا سلامت رد شوم یک دم بخوابان تیغ را!

بیم دارم در عبورم طاق ابرو بشکند!

احتمالش میرود روز قیامت ناگهان-

موقع وزن گناهانم ترازو بشکند !

اصغر عظیمی مهر


برچسب‌ها: اصغر عظیمی مهر, عظیمی مهر, غزل, معاصر, کتاب عشق
[ پنجشنبه یازدهم دی 1393 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]
مانده‌ام از رفتنت سر در گریبان همچنان

تو شدی آرام و من هستم پریشان همچنان

تو شدی آزاد و رفتی در پی دنیای خود

من ولی در گوشه‌ی تاریک زندان همچنان

شد تمام شهرها آباد غیر از شهر من

مانده بعد از جنگ هم با خاک یکسان همچنان

چاره‌ی بیماری مزمن به غیر از صبر چیست؟!

درد من گویا ندارد بی تو درمان همچنان

وقت طوفان هرکسی در سرپناهی می‌خزد

من ولی بی چتر ماندم زیر باران همچنان

شب شد و هرکس به سمت خانه‌ی خود می‌رود

من ولی در کوچه‌های شهر ویلان همچنان

اصغر عظیمی مهر


برچسب‌ها: اصغر عظیمی مهر, عظیمی مهر, غزل, معاصر, کتاب عشق
[ پنجشنبه یازدهم دی 1393 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]
هیچ‌کس یادی نکرد از من، کنم من یاد ِ چه ؟!

یاری اندر کس نمی‌بینم، پس استمداد ِ چه ؟!

هیچ امیدی به آبادانی این شهر نیست !!!

بیش از این ماندن در این شهر ِ خراب آباد ِ چه!

گوش مردم این زمان بدجور سرسنگین شده ست!

در میان این کَرستان می‌کنی فریاد ِ چه ؟!

داستان عشق را تحریف شاید کرده‌اند !

قصه‌ی شیرین و مجنون، لیلی و فرهاد ِ چه ؟!

دوزخی هستم! نترسانید من را از عذاب !

عبرت خلقم خودم! قوم ثمود و عاد ِ چه ؟!

عید، ماتم دیده را داغی مضاعف میدهد !

« تسلیت» باید بگوییدم؛ «مبارکباد» چه؟!

اصغر عظیمی مهر


برچسب‌ها: اصغر عظیمی مهر, هیچکس یادی نکرد از من, غزل
[ چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]

مست اگر با دست خالی راهی میخانه است

احتمالاً در سرش یک فکر بی باکانه است

عقل دارم!- بیشتر از آنچه لازم داشتم-

هر که از دیوانگی دل می‌کند دیوانه است!

پیش چشم آشنایان هر چه میخواهی بگو

سختی تحقیر پیش مردم بیگانه است!

راه خود را کج کن و قدری از آنسوتر برو!

هرکجا دیدی سری آرام روی شانه است!

من نمی‌دانم چه سرّی دارد این‌که در دلم –

هرکه مهمان می‌شود در حکم صاحب‌خانه است!

اینکه در آغوش من بودی دلیلی ساده داشت:

گنج معمولاً میان خانه‌ای ویرانه است!

اصغر عظیمی مهر


برچسب‌ها: اصغر عظیمی مهر, غزل, گنج معمولا میان خانه ای ویرانه است
[ چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]
شهرت شهرم اگر از بیستونش بوده است

جوهر شعر من از رنج و جنونش بوده است

شوکت دریا به موج و دولت باد از وزش ؛

در مقابل هیبت کوه از سکونش بوده است

برج و بارو گرچه در ظاهر شکوه قلعه‌هاست

اتکای قصر اغلب بر ستونش بوده است

هر کسی بر سیم آخر می زند فهمیده است

شور تار از پنجه های ذوالفنونش بوده است

هیچ چیز از رمز و راز آن نفهمید آخرش

هرکسی در عشق فکر چند و چونش بوده است

چشم من چون کشتی نوح است در آن پا گذار

جای بیرون منتها دریا درونش بوده است


برچسب‌ها: اصغر عظیمی مهر, شهرت شهرم اگر از بیستونش بوده است
[ جمعه یازدهم بهمن 1392 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]

صـنـما با غم عشق تو چه تدبير کنم

تا بـه کی در غم تو ناله شبگير کنـم

دل ديوانه از آن شد که نصيحت شـنود

مـگرش هـم ز سر زلف تو زنجير کنم

آن چه در مدت هجر تو کشيدم هيهات

در يکي نامه محال است که تحرير کنم

با سر زلف تو مجـموع پريشاني خود

کو مجالي که سراسر همه تقرير کنـم

آن زمان کارزوي ديدن جانـم باشد

در نـظر نقش رخ خوب تو تصوير کنـم

گر بدانم که وصال تو بدين دسـت دهد

دين و دل را همه دربازم و توفير کنـم

دور شو از برم اي واعظ و بيهوده مگوي

مـن نه آنم که دگر گوش به تزوير کنم

نيسـت اميد صلاحي ز فساد حافـظ

چون که تقدير چنين است چه تدبير کنم

حافظ


برچسب‌ها: صـنـما با غم عشق تو چه تدبير کنم, حافظ
[ جمعه سیزدهم دی 1392 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]
درباره وبلاگ

برای یک شاعر دست بی رحمی ست...
دستی که شعر گلچین میکند
... کار من همین است و بس !
موضوعات وب
امکانات وب