|
کتاب عشق مثل يك پوپكِ سرما زده در بارش برف - سخت محتاج به گرماي پر و بالِ توام!
| ||
|
پشت دیوار همین کوچه بدارم بزنید من که رفتم، بنشینید و هوارم بزنید باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد بنویسید که بد بودم و جارم بزنید من از آیین شما سیر شدم پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید ای آنها که به بی برگی من می خندید مرد باشید و... بیایید و کنارم بزنید... [ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ ] [ هـادی ]
دلم را چون انارى کاش يک شب دانه مى کردم به دريا مى زدم در باد و آتش خانه مى کردم چه مى شد آه اى موساى من، من هم شبان بودم تمام روز و شب زلف خدا را شانه مى کردم نه از ترس خدا، از ترس اين مردم به محرابم اگر مى شد همه محراب را ميخانه مى کردم اگر مى شد به افسانه شبى رنگ حقيقت زد حقيقت را اگر مى شد شبى افسانه مى کردم چه مستى ها که هر شب در سر شوريده مى افتاد چه بازى ها که هر شب با دل ديوانه مى کردم يقين دارم سرانجام من از اين خوبتر مى شد اگر از مرگ هم چون زندگى پروا نمى کردم سرم را مثل سيبى سرخ صبحى چيده بودم کاش دلم را چون انارى کاش يک شب دانه مى کردم علیرضا قزوه برچسبها: علیرضا قزوه, ناب ترین غزل ها, شعر, غزل [ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ ] [ هـادی ]
تمام زنهای پیش از تو کوشش و خطای آفرینش بود! حالا هرکس به تو شبیه تر باشد زیباتر است زیبایی ات درد دارد - خورشید هر روز غروب کیسه اش را از مس های مذاب پر می کند تا در پشت کو های نیمه شب مجسمه ای از تو بسازد – زیبایی ات دردناک است جدایت کرده ام از مایملک ِ سردارانِ جان به در برده از جنگ الهه ی دیوانگی! ملکه ی فاجعه ! گوش هایت را به من بده ! - حلزونهایی از بلور در میان گندمزار – لبخند می زنی به فروتنی سپیده دم زیبایی ات دردناک است خشمت باشکوه - گدازه های آتشفانی ست که از اقیانوس سر برآورده باشد- لب هایت گلی ست که نامش از زبان زنبورها نمی افتد تو را کدام قبیله باستانی در تمدنهای منقرض شده ی تاریخ به جا گذاشته است که جادوی لبخندت در هیچ دخمه ای جا نمی شود
مجسمه ها از خیره شدن خسته نمی شوند! تقصیر تو نیست که زیبایی چشمهای من زیادی می بینند این شعرها هم مالیات نگاه کردن به چشمهای توست حالا من به جهنم! تو خودت چطور این همه زیبایی را تحمل می کنی؟! اصغر عظیمی مهر برچسبها: اصغر عظیمی مهر [ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ ] [ هـادی ]
آبروداری من جز اوج رسوایی نبود! سهم من از این جماعت غیر تنهایی نبود بارها برعکس حرف فیلسوفان گفته ام: حیرت من موضعی از روی دانایی نبود! لنگ لنگان شهر را ما با عصاهایی سفید - بارها گشتیم اما هیچ بینایی نبود! یک نفر در پیش بود و در پیاش خلقی روان عمر ما چیزی به غیر از راهپیمایی نبود دعوت ما را کسی رد کرد اگر خُسران ندید! مجلس ما آن قَدَرها هم تماشایی نبود مطمئن هستم درون سینهی من قلب نیست! دل اگر در سینه ام میبود هر جایی نبود با خودش - وقتی پرش تاراج شد - طاووس گفت : پیش چشم هرزه ها جای خودآرایی نبود اصغر عظیمی مهر برچسبها: غزل, شعر, غزل های ناب, اصغر عظیمی مهر [ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ ] [ هـادی ]
شبی خو میدهم با گریه چشم مهربانم را و تدفین می کنم در روح او، تندیس جانم را سیاهی رخنه کرد ای خوب... در دنیای آمالم بیا تفسیر کن با نورِ عشقت آسمانم را پس از تو ماندهام تنها و رو در روی طوفانها نمی دانم چه سازم کشتی بی بادبانم را امیدم نا امید است از غزلهایی که میدانم نمی گوید به کاغذ حس قلب بی زبانم را دلم میسوزد از هجران، چه میشد روزگارِ بد دمی تسکین دهد از ناله با وصلش روانم را ؟ کجایی تا ببینی مرگ را همزاد دستانم خدا کو؟ تا بپرسم مرهم زخم نهانم را نمی آید... ولی من باز هم از شوق دیدارش شبی خو می دهم با گریه چشم مهربانم را رضا کیانی برچسبها: غزل های ناب, شعر, غزل, رضا کیانی [ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ ] [ هـادی ]
میروم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست آنچنان که تار و پود قلب من از هم گسست می روم با زخم هایی مانده از یک سال سرد آن همه برفی که آمد آشیانم را شکست می روم اما نگویی بی وفا بود و نماند از هجوم سایه ها دیگر نگاهم خسته است راستی: یادت بماند از گناه چشم تو تاول غربت به روی باغ احساسم نشست طرح ویران کردنم اما عجیب و ساده بود روی جلد خاطراتم دست طوفان نقش بست [ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ ] [ هـادی ]
زندگی بی تو محال است تو باید باشی قلب من زیر سوال است تو باید باشی صحبت از خانهً من نیست فراتر از این شهر من رو به زوال است تو باید باشی در شبیخون خزان مانده چه کاری عشق من مثل نهال است تو باید باشی فال حافظ زدم؟ ای داد غزل خوان می گفت زندگی بی تو محال است تو باید باشی [ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ ] [ هـادی ]
حومه کم کم از حضور خانه ها پر می شود شهر دارد کم کم از بیگانه ها پر می شود رفته رفته از مسافرهایِ بی قصد سفر ازدحام خلوت پایانه ها پر می شود عده ای در انتظارند اینکه روزی باز هم کوچه های شهر از میخانه ها پر می شود ! نیم هر اسطوره ای اغراق راوی بوده است گوش تاریخ آخر از افسانه ها پر می شود چشم های هاج و واج و بهت های بی دلیل ! شهر کم کم دارد از دیوانه ها پر می شود ! اصغر عظیمی مهر برچسبها: ناب ترین غزل ها, شعر, غزل, اصغر عظیمی مهر [ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ ] [ هـادی ]
شقایق گفت: با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه و من بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت: شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش ... ادامه مطلب [ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ ] [ هـادی ]
هر چه زیباست مرا یاد تو میاندازد آنکه بیناست مرا یاد تو میاندازد تو که نزدیکتر از من به منی میدانی دل که شیداست مرا یاد تو میاندازد هر زمان نغمهی عشقی ست که من میشنوم از تو گویاست مرا یاد تو میاندازد دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق بی کم و کاست مرا یاد تو میاندازد ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را غم که با ماست مرا یاد تو میاندازد [ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ ] [ هـادی ]
ای ماه من که ذهن مرا بسته ای به تیر گاهی بیا و یک خبری از دلم بگیر درچشم خسته ام، اثری از امید نیست افتاده ام به حالت اغما ، نگو ...بمیر امشب که عاجزانه تو را زجه می زنم دست مرا بگیر در این لحظه ی خطیر تا کی در انتظار تو هر روز سر شود دارم هلاک می شوم از یأس ناگزیر حالا ، بیا ، ببین نفسم را بریده است... شبهای سوت و کور و رهاورد این کویر آخر چگونه من بپذیرم که رفته ای دیگر نمی رسی به لبم سیب بی نظیر ...! حس کرده ای دچار نگاهت شدم ولی ... چرخی نمی زنی به هوای دلی اسیربرچسبها: غزل, شعر, غزل های ناب [ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ ] [ هـادی ]
در دلم رازی نهان دارم نمی دانم بگویم یا نگویم ترس از آن دارم اگر گویم بریزد آبرویم نمی دانم که رازم را بگویم یا نگویم
عاشقم اما پریشانم نمی دانم که رازم را زچشمانت بجویم یا نجویم نمی دانم که رازم را بگویم یا نگویم
کن نگاهی در نگاهم یا بگو غرق گناهم یا بگو در اشتباهم عاشقی گمکرده راهم نمی دانم که این ره را بپویم یا نپویم
وای از آن زلف و پریشان موی تو می برد هوش از سرم جادوی تو خود نمی دانی که هرجا بوی تو می کشد هر دم دلم را سوی تو نمی دانم که این زلف ختن بو را ببویم یا نبویم نمی دانم که رازم را بگویم یا نگویم
در دلم رازی نهان دارم نمی دانم بگویم یا نگویم ترس از آن دارم اگر گویم بریزد آبرویم دلبرا می خوردن از کام شما هست آرزویم ! پرواز همای برچسبها: همای, راز, شعر [ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ ] [ هـادی ]
دوباره یک نفر آمد مرا به هم زد و رفت و سرنوشت مرا با جنون رقم زد و رفت کسی که مثل همه گفت : " دوستت دارم" درست مثل همه آمد و به هم زد و رفت درست مثل همه بی مقدمه از راه ... رسید و سنگ برآیینه ی دلم زد و رفت مرا سپرد به کابوس ها٬ به هرچه محال به لحظه های من این گونه رنگ غم زد و رفت کسی که برکه ی آرامش مرا آشفت به هستی ام ـ که نبود ـ آتش عدم زد و رفت به چشم های سیاهش دچار کرد مرا کنار رویاهایم کمی قدم زد و رفت تمام حرف من این است :آخر این گونه چگونه می شود از عهد عشق دم زد و ... سید جعفر عزیزی / پشت این غزل مردی است از همیشه عاشق تر ! برچسبها: غزل, ناب ترین غزل ها, شعر [ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ ] [ هـادی ]
پیش از آنی که به چشمان تو عادت بکنم باید ای دوست به هجران تو عادت بکنم یا نباید به سرآغاز تو نزدیک شوم یا از آغاز به پایان تو عادت بکنم بهتر آن است که چشم از تو بپوشم انگار، تا به چشمان پشیمان تو عادت بکنم چون زمستان و خزان از پی هم می آیند من چگونه به بهاران تو عادت بکنم؟ بادبان می کشم و موج و خطر در پیش است باید ای عشق به طوفان تو عادت بکنم ساده تر نیست در آغوش عطش جان بدهم تا به سرچشمه سوزان تو عادت بکنم؟! ای دل غمزده دیری ست که عادت دارم به سخنهای پریشان تو عادت بکنم... محمدرضا ترکی برچسبها: غزل, شعر, ناب ترین غزل ها [ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ ] [ هـادی ]
[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ ] [ هـادی ]
الفبای درد از لبم میتراود
نه شبنم ، که خون از شبم میتراود سه حرف است مضمون سی پاره ی دل الف ، لام ، میم از لبم میتراود چنان گرم عشقم که آتش به جای عرق از تبم میتراود ز دل بر لبم تا دعایی برآید اجابت ز ِ هر یا ربم میتراود ز دین ِ ریا بی نیازم ، بنازم به کفری که از مذهبم می تراود قیصر امین پور برچسبها: غزل, شعر, قیصر امین پور [ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ ] [ هـادی ]
با غزل نگاه تو، باغ ترانه میشوم مست بهارِ تازه چون، یاس شبانه میشوم می شکُفم چو غنچه ای زان همه جاودانگی در ورق خیال خود، شاهِ زمانه میشوم از دو جهان رها شوم همچو پرنده از قفس تا که به شهر چشم تو، صاحبِ خانه میشوم نبض هزار پنجره، در رگِ آرزوی من می تپد و بسوی تو، باز روانه میشوم با سخن نگاه تو، خوش غزلی بپرورم مژده که بعد از این غزل، ربّ یگانه میشوم رامین عرب نژاد [ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ ] [ هـادی ]
شبا وقتی که تنهایی میاد همراه دلتنگی میپیچه باز صدای پات کنار پلهی سنگی ... [ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ ] [ هـادی ]
شب دو دلداده در آن کوچه ی تنگ مانده در ظلمت دهلیز خموش اختران دوخته بر منظره چشم ماه بر بام سراپا شده گوش !
در میان بود به هنگام وداع گفتگویی به سکوت و به نگاه دیده ی عاشق و لعل لب یار دل معشوقه و غوغای گناه
عقل رو کرد به تاریکی ها عشق همچون گل مهتاب شکفت، عاشق تشنه لب بوسه طلب همچنان شرح تمنا میگفت
سینه بر سینهی معشوق فشرد بوسهای زان لب شیرین بربود دختر از شرم سر انداخت به زیر ناز میکرد، ولی راضی بود!
اولین بوسهی جان پرور عشق لذت انگیزتر از شهد و شراب لاجرم تشنه ی صحرای فراق به یکی بوسه نگردد سیراب
نوبت بوسهی دوم که رسید، دخترک دست تمنا برداشت عاشق تشنه که این ناز بدید بوسه را بر لب معشوق گذاشت فریدون مشیری/ تشنهی طوفان برچسبها: غزل, شعر, ناب ترین غزل ها [ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ] [ ] [ هـادی ]
ای نگاهت از شب ِ باغ ِ نظر ، شیرازتر دیگران نازند و تو از نازنینان ، نازتر چنگ بردار و شب ما را چراغان کن که نیست چنگی از تو چنگ تر ، یا سازی از تو سازتر قصۀ گیسویت از امواج ِ تحریر ِ قمر هم بلند آوازه تر شد ، هم بلند آوازتر گشته ام دیوان حافظ را ولی بیتی نداشت چون دو ابروی تو از ایجاز ، با ایجازتر چشم در چشمت نشستم ، حیرتم از هوش رفت چشم وا کردم به چشم اندازی از این بازتر از شب جادو عبورم دادی و ، دیدم نبود – جادویی از سِحر چشمان تو پُر اعجازتر آن که چشمان مرا تَر کرد ، اندوه ِ تو بود گر چه چشم عاشقان بوده ست از آغاز ، تَر عليرضا قزوه [ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ ] [ هـادی ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] | ||