X
تبلیغات
کتاب عشق

کتاب عشق
مثل يك پوپكِ سرما زده در بارش برف - سخت محتاج به گرماي پر و بالِ توام!
امکانات وب
ببین که ثانیه ها چگونه نبودنت را به رخم می‌کشند ...

آغوش تو دنیای آن بیگانه خواهد شد

با دست شومش گیسوانت شانه خواهد شد

با من شکوهی داشتی، با او نخواهی داشت

قصری که جای جغد شد ویرانه خواهد شد

افسانه‌ی خوشبختی‌ات گمنام خواهد ماند

گمنامیِ بدبختی‌ام افسانه خواهد شد

پنهان شدی تا مثل «از ما بهتران»... آری_

کِرمی که خود را گم کند پروانه خواهد شد

هر شب که می پیچد به اندام تو همخوابت

از بوی من در بسترش دیوانه خواهد شد

مهدی فرجی

[ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 ] [ ] [ عاشق خجالتی ... ]
خوشتر از دوران عشق ایام نیست

بامداد عاشقان را شام نیست

مطربان رفتند و صوفی در سماع

عشق را آغاز هست انجام نیست

کام هر جوینده‌ای را آخریست

عارفان را منتهای کام نیست

از هزاران در یکی گیرد سماع

زانکه هر کس محرم پیغام نیست

آشنایان ره بدین معنی برند

در سرای خاص، بار عام نیست

تا نسوزد برنیاید بوی عود

پخته داند کاین سخن با خام نیست

هر کسی را نام معشوقی که هست

می‌برد، معشوق ما را نام نیست

سرو را با جمله زیبایی که هست

پیش اندام تو هیچ اندام نیست

مستی از من پرس و شور عاشقی

و آن کجا داند که درد آشام نیست

باد صبح و خاک شیراز آتشیست

هر که را در وی گرفت آرام نیست

خواب بی‌هنگامت از ره می‌برد

ورنه بانگ صبح بی هنگام نیست

سعدیا چون بت شکستی خود مباش

خود پرستی کمتر از اصنام نیست

سعدی

[ شنبه سوم فروردین 1392 ] [ ] [ عاشق خجالتی ... ]
هر چه بر ما می رود از خواهش دل می رسد

از دل خوشباور و کج فهم و غافل می رسد !

غالباً در وقت اجرایی شدن هر نقشه ای –

دست کم در چند جا حتماً به مشکل می رسد

می رود اینجا سر هر بی گناهی روی دار !

بار کج این روزها اغلب به منزل می رسد!

لطف قاضی بوده همراهش! تعجب پس نکن –

خونبها اینجا اگر دیدی به قاتل می رسد !

آخرش تیر خلاص از پشت سر شلیک شد !

ظاهراً هرچند دارد از مقابل می رسد !

هر ورق از تخته هایش دست یک موج است و باز –

کشتی بیچاره پندارد به ساحل می رسد ...

اصغر عظیمی مهر

[ جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 ] [ ] [ عاشق خجالتی ... ]

قهوه ام سر رفته ‘ حتما فال بر هم می خورد!

حال تقدیرم از این اقبال بر هم می خورد!

گرچه در این چند سال آرامشم را یافتم

مطمئنم باز هم امسال بر هم می خورد!

حرفهایم را کسی غیر از خودم نشنیده است!

ظاهرا در من لبانی لال بر هم می خورد !

حال و احوال مرا غیر از خودم از کس نپرس!

حال من دارد از این احوال بر هم می خورد!

ناگهان ترکیب برخی چهره های دلنشین

گاه با یک نقطه ی تبخال بر هم می خورد!

در زمان بدرقه با من نمی آید کسی!

حالم از اینگونه استقبال برهم می خورد!

حرف دل را در پیامی مختصر گفتم ولی –

هی پیامم موقع ارسال بر هم می خورد!

اصغر عظیمی مهر

[ جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 ] [ ] [ عاشق خجالتی ... ]

بی توآن ظلمی که شادی کرد با من؛ غم نکرد

گریه هم یک ذره از اندوه هایم کم نکرد

آن قدر دنیای ما با هم تفاوت داشت که –

خطبه های عقد هم ما را به هم محرم نکرد

راز دور افتادنم از خویش را از کس نپرس

هیچکس ظلمی که من بر نفس خود کردم نکرد

نیست تأثیری در ایما ! لالها فهمیده اند –

اینکه ده انگشت کار یک زبان را هم نکرد

نه هراس از آتش دوزخ، نه اخراج از بهشت

آخرش هم آدمی را هیچ چیز آدم نکرد

اصغر عظیمی مهر

[ دوشنبه شانزدهم بهمن 1391 ] [ ] [ عاشق خجالتی ... ]

پیش از این‌ها عاشقی رسم فراموشی نداشت

شمع محفل تا سحر سودای خاموشی نداشت

بزمْ حرمت داشت و در جمع کس با دیگری-

خنده‌ی زیر لب و حرف در گوشی نداشت

هر کسی از راه معمول خودش می‌آمد و

در بساطش قابله داروی بیهوشی نداشت

هر که در آغوش معشوق خودش خرسند بود

در خیالش نقشه‌ی اشغال آغوشی نداشت

پرده‌ای وقتی که می‌افتاد در بین دو تن

تشت رسوایی به عالم هیچ سرپوشی نداشت

گرچه در اوجم! نترسی! سایه‌ی بال عقاب –

هیچ آسیبی برای هیچ خرگوشی نداشت

اصغر عظیمی مهر

[ چهارشنبه سوم آبان 1391 ] [ ] [ عاشق خجالتی ... ]

درد من این روزها از جنس دردی دیگر است

کوچه ات بی من مسیر کوچه گردی دیگر است

راه آن راه است و کفش آن کفش و پا آن پا ولی –

رهنورد این بار اما رهنوردی دیگر است

فرق ما در " آنچه بودیم" است با " آنچه شدیم"

تو همان زن هستی و این مرد ‘ مردی دیگر است!

نقشه ی گنجی که من میخواستم پیش تو نیست!

ظاهرا در سینه ی دریانوردی دیگر است

چشمهایت را که بستی با خودم گفتم : جهان –

باز هم در آستان جنگ سردی دیگر است

در درونم جنگجویی از نفس افتاده و

با وجود این به دنبال نبردی دیگر است

وقت خوشحالی ندارم! زندگی من فقط –

داغ روی داغ و دردی روی دردی دیگر است

اصغر عظیمی مهر

[ پنجشنبه سیزدهم مهر 1391 ] [ ] [ عاشق خجالتی ... ]

بی تو پیچیده‌ست در گوشم صدای دیگری

چشم من در چشم‌های آشنای دیگری

زودتر - از آنچه باید -  پیر گشتم! مادرم -

کاشکی می‌کرد در حقم دعای دیگری!

مستجاب الدعوه بودم تا به امروز؛ اینقَدَر –

سجده می‌کردم اگر سمت خدای دیگری

زود شستم باخبر می‌شد و می‌فهمید اگر-

پای من می‌رفت توی کفش‌های دیگری!

آمدم دنبال تو تا پاتوق آن روزها !

نه در آن جا بودی و نه هیچ‌جای دیگری!

بعد تو دیگر سفر چیزی به غیر از این نبود:

رفتن از یک انزوا تا انزوای دیگری!

برنگشتی از سفر تا اینکه کم کم در دلم

جای پایت محو شد با جای پای دیگری!

اصغر عظیمی مهر

[ چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391 ] [ ] [ عاشق خجالتی ... ]

آدمی دیوانه چون من یار می‌خواهد چه کار؟

این سر بی عقل من دستار می‌خواهد چه کار؟

شعر خود را از تمام شهر پنهان کرده‌ام

یوسف بی‌مشتری بازار می‌خواهد چه کار؟

هر کسی در خود فرو رفته‌ست دستش را نگیر

کشتی مغروق سکاندار می‌خواهد چه کار؟

نقشه‌هایم یک به یک از دیگری ناکام‌تر

این شکست مستمر آمار می‌خواهد چه کار؟

در زمان جنگ؛ دشمن زود اشغالش کند -

شهر مرزی جاده‌ی هموار می‌خواهد چه کار؟

کاش عمر آدمی با مرگ پایان میگرفت

مردن تدریجی‌ام تکرار می‌خواهد چه کار؟

بعد از این لطفی ندارد حکمرانی بر دلم

شهر ویران گشته فرماندار می‌خواهد چه کار؟

اصغر عظیمی‌مهر


برچسب‌ها: کشتی مغروق, اصغر عظیمی مهر
[ دوشنبه ششم شهریور 1391 ] [ ] [ عاشق خجالتی ... ]

دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت

زندگی بعد تو بر هیچ کس آسان نگرفت

چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند

شعله‌ای بود که لرزید ولی جان نگرفت

دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی ...

قصه‌ی عاشقی ما سر و سامان نگرفت

تاج سر دادمش و سیم و زر، اما از من ...

عشق جز عمر گران مایه به تاوان نگرفت

مثل نوری که به سوی ابدیت جاریست

قصه‎ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت

فاضل نظری

[ شنبه چهارم شهریور 1391 ] [ ] [ عاشق خجالتی ... ]
درباره وبلاگ

سازها یاد تو آرند، از آن رو دل من

هر کجا بزم عروسی است عزایی دارد

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
تو را می‌خواستم تا در جوانی

نمیرم از غم بی‌همزبانی

غم بی‌همزبانی سوخت جانم

چه می‌خواهم دگر زین زندگانی؟
موضوعات وب
امکانات وب