X
تبلیغات
کتاب عشق

کتاب عشق
مثل يك پوپكِ سرما زده در بارش برف - سخت محتاج به گرماي پر و بالِ توام!
لینک دوستان
به روي گونه تابيدي و رفتي

مرا با عشق سنجيدي و رفتي

تمام هستي ام نيلوفري بود

تو هستي مرا چيدي و رفتي

كنار انتظارت تا سحر گاه

شبي همپاي پيچك ها نشستم

تو از راه آمدي با ناز و آن وقت

تمناي مرا ديدي و رفتي

شعر در ادامه ی مطلب...


برچسب‌ها: به روي گونه تابيدي و رفتي
ادامه مطلب
[ جمعه یکم شهریور 1392 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]
از این تکرار ساعت‌ها

از این بیهوده بودن‌ها 

از این بی‌تاب ماندن‌ها

از این تردیدها نیرنگ‌ها

از این رنگین کمان سرد آدم‌ها  

و از این مرگ باورها و رویاها  

پریشانم ...

دلم پرواز می خواهد !!!

[ جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]

پشت دیوار همین کوچه بدارم بزنید

من که رفتم، بنشینید و هوارم بزنید

باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد

بنویسید که بد بودم و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم

پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید

خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید

ای آنها که به بی برگی من می خندید

مرد باشید و... بیایید و کنارم بزنید...

[ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]

می‌روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست

آنچنان که تار و پود قلب من از هم گسست

می روم با زخم هایی مانده از یک سال سرد

آن همه برفی که آمد آشیانم را شکست

می روم اما نگویی بی وفا بود و نماند

از هجوم سایه ها دیگر نگاهم خسته است

راستی: یادت بماند از گناه چشم تو

تاول غربت به روی باغ احساسم نشست

طرح ویران کردنم اما عجیب و ساده بود

روی جلد خاطراتم دست طوفان نقش بست

[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]

زندگی بی تو محال است تو باید باشی

قلب من زیر سوال است تو باید باشی

صحبت از خانهً من نیست فراتر از این

شهر من رو به زوال است تو باید باشی

در شبیخون خزان مانده چه کاری

عشق من مثل نهال است تو باید باشی

فال حافظ زدم؟ ای داد غزل خوان می گفت

زندگی بی تو محال است تو باید باشی

[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]

شقایق گفت: با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

و من بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب می گفت:

شنیدم سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود-

اما طبیبان گفته بودندش ...


ادامه مطلب
[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]

هر چه زیباست مرا یاد تو می‌اندازد

آنکه بیناست مرا یاد تو می‌اندازد

تو که نزدیکتر از من به منی می‌دانی

دل که شیداست مرا یاد تو می‌اندازد

هر زمان نغمه‌ی عشقی ست که من میشنوم

از تو گویاست مرا یاد تو می‌اندازد

دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق

بی کم و کاست مرا یاد تو می‌اندازد

ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را

غم که با ماست مرا یاد تو می‌اندازد

[ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]

ای ماه من که ذهن مرا بسته ای به تیر

گاهی بیا و یک خبری از دلم بگیر

درچشم خسته ام، اثری از امید نیست

افتاده ام به حالت اغما ، نگو ...بمیر

امشب که عاجزانه تو را زجه می زنم

دست مرا بگیر در این لحظه ی خطیر

تا کی در انتظار تو هر روز سر شود

دارم هلاک می شوم از یأس ناگزیر

حالا ، بیا ، ببین نفسم را بریده است...

شبهای سوت و کور و رهاورد این کویر

آخر چگونه من بپذیرم که رفته ای

دیگر نمی رسی به لبم سیب بی نظیر ...!

حس کرده ای دچار نگاهت شدم ولی ...

چرخی نمی زنی به هوای دلی اسیر

برچسب‌ها: غزل, شعر, غزل های ناب
[ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]

دوباره  یک نفر آمد مرا به هم زد و رفت

و سرنوشت مرا با جنون رقم زد و  رفت

کسی که مثل همه گفت : " دوستت دارم"

درست مثل همه آمد و به هم زد و رفت

درست مثل همه بی مقدمه از راه ...

رسید و سنگ برآیینه ی دلم زد و رفت

مرا سپرد به کابوس ها٬ به هرچه محال

به لحظه های من این گونه رنگ غم زد و رفت

کسی که برکه ی آرامش مرا آشفت

به هستی ام ـ که نبود ـ آتش عدم زد و رفت

به چشم های سیاهش دچار کرد مرا

کنار رویاهایم کمی قدم زد و رفت

تمام حرف من این است :آخر این گونه

چگونه می شود از عهد عشق دم زد و ...

سید جعفر عزیزی / پشت این غزل مردی است از همیشه عاشق تر !


برچسب‌ها: غزل, ناب ترین غزل ها, شعر
[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]

با غزل نگاه تو، باغ ترانه میشوم

مست بهارِ تازه چون، یاس شبانه میشوم

می شکُفم چو غنچه ای زان همه جاودانگی

در ورق خیال خود، شاهِ زمانه میشوم

از دو جهان رها شوم همچو پرنده از قفس

تا که به شهر چشم تو، صاحبِ خانه میشوم

نبض هزار پنجره، در رگِ آرزوی من

می تپد و بسوی تو، باز روانه میشوم

با سخن نگاه تو، خوش غزلی بپرورم

مژده که بعد از این غزل، ربّ یگانه میشوم

رامین عرب نژاد

[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]

چند وقتي است كه من بي خبر ازحال توام

مثل يك سايه ي  مشكوك  به دنبال توام!

خوب من! بد به دلت راه مده، چيزي نيست

من همان نيمه ي آشفته ی هر سالِ توام!

تو اگر باز كني پنجره اي سمتِ دلت

مي توان گفت كه من چلچله ي لال توام!

سالها گوش به فرمانِ نگاهت بودم

چند روزيست كه بازيچه ي اميال توام،

گِله اي نيست كه برداري ودورم ريزي

من همان ميوه ي پوسيده ي اقبالِ توام

مثل يك پوپكِ سرمازده در بارش برف-

سخت محتاج به گرماي پروبالِ توام!

زندگي زير سرِ توست اگرلج نكني

باز هم مال خودت باش خودم مال توام!

سید محمد علی رضا زاده

[ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]

از بَر شده ام عشق ، تو را بی کم و بی کاست

پایان تو اینبار ز آغاز تو پیداست

دست تو برای دل من رو شده دیگر

این آتش افروخته از گور تو برپاست!

شادی ست اگر با تو به قدر سر سوزن

غم هست اگر با تو به اندازۀ دنیاست

سخت است دری سمت خدا باز نباشد

وقتی که رگِ خوابِ هوس دست زلیخاست

ای قوم به حج رفته بدنبال چه هستید؟

هر جا زخدا یاد شود کعبه همانجاست

گل در بر و می بر کف و با این همه اوصاف

باب دل من نیست بساطی که مهیاست

از طالع نحسِ دلمان است که هر چیز

ما خواسته بودیم اگر ، عشق نمی خواست

آغوش تو را باز کن ای مرگ ، که چون رود

ما را عطش بوسه زدن بر لب دریاست

در پاسخ من عشق تبسم زد و فرمود :

کوتاهی من نیست ، تقاضای تو بالاست

تقصیر تو را گردن تقدیر نیانداز

خوب و بد هر واقعه ، از ماست که برماست!

اشکان صمصام

[ دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]

ای نگاهت ز تماشای غزالان خوشتر

شهد لبهای تو از قند فریمان خوشتر

لهجه گرم گل آمیز هوس آلودت

از طربریزی موسیقی باران خوشتر

تنت آن ماه فرو هشته به آغوش زمین

هر چه بی هاله و تنهاتر و عریان خوشتر

عشوه چشم خمارین غزل آگینت

از نظر بازی خورشید زمستان خوشتر

خانه تا بیخود از عطرش بشود شب همه شب

گیسویت هر چه رها هر چه پریشان خوشتر

بر من از جام بلورین دو چشمت بچشان

زان شرابی که رسد هر چه فراوان خوشتر

غزل ناب بلندیست سرا پای تو کز

آنچه شعر است به هر دفتر و دیوان خوشتر

تو اگر گرمی این خانه نباشی به خدا

هر چه ساکت تر از این باشد و ویران خوشتر

مهرداد محمدی

[ دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]

دیر فهمیدیم پس دیوار بالا رفته بود

با همان خشت نخستین تا ثریا رفته بود

دیر فهمیدیم و معماران مرموز از قدیم

چیده بودند آن چه بر پیشانی ما رفته بود

گاه می گویم به خود: اصلا کلاه جد من

جای مسجد کاشکی سمت کلیسا رفته بود

رسم پرهیز از جهان ای کاش بر می داشتند

کاش یوسف روز اول با زلیخا رفته بود

من نمی دانم چه چیزی پایبندم کرده است

کوه اگر پا داشت تا حالا از این جا رفته بود

دور تا دورش همه خشکی ست ای تنها خزر

راه اگر می داشت از این چاله دریا رفته بود

حسین جنتی

[ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]

من آن موجم که آسایش ندارم

به آسانی سرسازش ندارم

همیشه در گریز و در گذارم

نمی مانم به یک جا بیقرارم

سفر یعنی منو گستاخی من

همیشه رفتن و هرگز نماندن

هزاران ساحل و نادیده دیدن

به پرسشهای بی پاسخ رسیدن

من از تبار دریا از نسل چشمه سارم

رهاتر از رهایی حسار بی حسارم

ساحل حسار من نیست

پایان کار من نیست

همدرد و یار من نیست

کسی که یار من نیست

در انتظار من نیست

صدای زنده بودن در خروشم

به ساحل چون میایم خموشم

به هنگامی که دنیا فکر ما نیست

برای مرگ هم در خانه جا نیست

اگر خاموش بشینم روا نیست

دل از دریا بریدن کار ما نیست

[ جمعه یکم مهر 1390 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]

این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است

که به عشق تو قمر قاری قرآن شده است

مثل من ، باغچه ی خانه هم از دوری تو

بس که غم خورده و لاغر شده، گلدان شده است

بس که هر تکه ی آن با هوسی رفت دلم

نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است

بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد

خبر از آمدنت داشت که پنهان شده است

عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او

نرده ی پنجره ها میله زندان شده است

عشق زاییده ی بلخ است و مقیم شیراز

چون نشد کارگر آواره ی تهران شده است

عشق دانشکده تجربه ی انسانهاست

گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است

هر نو آموخته در عالم خود مجنون است

روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است

ای که از کوچه معشوقه ی ما می گذری

بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است

[ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]

خداوندا دلم امشب خراب است و بسي تنگ

ز نا اهلان و نا مردان و اين ياران دل سنگ

نگاهم مانده بر راهي سراسر سرد و وحشي

به دنبال نگاهي و صدايي خالي از رنگ

به دل باشد تمناي وصال و عشق و مستي

در اين دنياي وانفسا خورَد اين آرزو لنگ

سـرم افتـاده بر پايم ز شــلاق نــدامت

تو اما ميـتواني وارهـاني قلـم از ننگ

دلم در هر تپش دارد هواي شور عشقت

نشستن بر سر سجاده اما گرم و دلتنگ

خداوندا نگاهم كن تو بين اين اشك پاكم

در آغوشم بگير اي عشق من، بي درد و نيرنگ

فاطمه مخمل فروش

[ پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]

من آهنگ غریب روزگارم

غمی در انتهای سینه دارم

تمام هستی ام یک قلب پاک است

که آنرا زیر پایت میگذارم

شبی غمگین ، شبی بارانی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من میگفت تنهایی غریب است

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی  ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

[ پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]
نمي خواهم به جز من دوستدار ديگري باشي

براي لحظه اي حتي به فکر ديگري باشي

نمي خواهم کسي نامش به لب هاي تو بنشيند

نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند

نمي خواهم کسي يادت شود در پهنه ي هستي

نمي خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستي

نمي خواهم کسي جز من به يار من سخن گويد

اگر چه قاصد من باشد و پيغام من گويد

نمي خواهم که نقش چهره ات بر خاطري ماند

خيال ديگري بنياد عشق ما بر اندازد

نمي خواهم به جز من دوستدار ديگري باشي

براي لحظه اي حتي تو یارِ ديگري باشي

[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]

زيبا هواي حوصله ابري است

چشمي از عشق ببخشايم

تا رود آفتاب بشويد

دلتنگي مرا

زيبا

هنوز عشق

در حول و حوش چشم تو مي چرخد

از من مگير چشم

دست مرا بگير و کوچه هاي محبت را

با من بگرد

يادم بده چگونه بخوانم

تا عشق در تمامي دل ها معنا شود

يادم بده چگونه نگاهت کنم که تردي بالايت

در تندباد عشق نلرزد

زيبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را

احساس مي کنم

آنگونه عاشقم که نيستان را

يکجا هواي زمزمه دارم

آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است ...

زيبا

چشم تو شعر

چشم تو شاعر است

من دزد شعرهاي چشم تو هستم

زيبا

کنار حوصله ام بنشين

بنشين مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره ي عشق

بنشان مرا به منظره ي باران

بنشان مرا به منظره ي رويش

من سبز مي شوم

زيبا ستاره هاي کلامت را

در لحظه هاي ساکت عاشق

بر من ببار

بر من ببار تا که برويم بهاروار

چشم از تو بود و عشق

بچرخانم

بر حول اين مدار

زيبا

زيبا تمام حرف دلم اين است

من عشق را به نام تو آغاز کرده ام

در هر کجاي عشق که هستي

آغاز کن مرا

محمد رضا عبدالملکيان

[ دوشنبه هفتم شهریور 1390 ] [ ] [ یه بنده خدا... ]
درباره وبلاگ

سازها یاد تو آرند، از آن رو دل من

هر کجا بزم عروسی است عزایی دارد

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
تو را می‌خواستم تا در جوانی

نمیرم از غم بی‌همزبانی

غم بی‌همزبانی سوخت جانم

چه می‌خواهم دگر زین زندگانی؟
موضوعات وب
امکانات وب