روز مـیـلاد
بی سبب نیست که هر چه می گذرد
از تو دورتر می شوم
تو لحظه تولد منی ...
براي روز ميلاد تن من
نمي خوام پيرهن شادي بپوشي
به رسم عادت ديرينه حتي
برايم جام سرمستي بنوشي
براي روز ميلادم اگر تو
به فکر هديه اي ارزنده هستي
منو با خود ببر تا اوج خواستن
بگو با من که با من زنده هستي
که من بي تو نه آغازم نه پايانم
تويي آغاز روز بودن من
نذار پايان اين احساس شيرين
بشه بي تو غم فرسودن من
نمي خوام از گلهاي سرخ و آبي
برايم تاج خوشبختي بياري
به ارزشهاي ايثار محبت
به پايم اشک خوشحالي بباري
بذار از داغي دستهاي تنها
بگيره هرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خستم
ببيني آتش و خاکستر من
تو ای تنها نياز زنده موندن
بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پيرهني رنگ محبت
اگه خواستي بيايي ديدن من
که من بي تو نه آغازم نه پايانم...
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت توسط هیچکس!
|
سازها یاد تو آرند، از آن رو دل من