چون سایه
بیهوده نکوبم سر سودازده بر سنگ
با من سر پیمانت اگر نیست نیایم-
چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ
بیهوده نکوبم سر سودازده بر سنگ
با من سر پیمانت اگر نیست نیایم-
چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ
ببینم جای نان، صبحانه چندین بوسه آوردی... !
حواست را جمع کن !
دورِ تو و تمام عاشقانههایت را خط میکشم،
اگر با آمدنت او حتی یک سرفه کند!!!
می گویند: شاد بنویس
نوشتههایت درد دارند
و من یادِ مردی میافتم
که با کمانچهاش
گوشهی خیابان شاد میزد
اما با چشمهایِ خیس !
اگر با گرگها زندگی میکنی
زوزه کشیدن را بیاموز
من در روزگاری هستم ...
که فقط خدایش از پشت خنجر نمیزند !!!
که میترسم
هر وقت از شادی به هوا بپرم
زمین را از زیر پایم بکشند ...
بس که دیوار دلم کوتاه است
هر که از کوچهی تنهایی من میگذرد
به هوای هوسی هم که شده
سرکی میکشد و میگذرد ...
دوستت !

اما من و تو دور
آن گونه دورِ دور
که اعجاز عشق نیز ما را به یکدیگر نرساند،
ز هیچ راه !
صدای بی تفاوتی هایت آزارم میدهد !!!
چه داند آنکه اشتر می چراند
تـا تمـام شـود
هـمـه نفـس هـایـی کـه
سـراغ تـو را مـی گـیـرنـد
دور از تو همیشه قلب من غمگین است
تا هر روز صبح قبل از همه صورتت را مي بوسيدم ...
به دو عالم ندهم لذت بیماری را ...
من به اندازه زیبایی تو تنهایم !!!
درهای پزشکان قانونی
تنها به درد گل گرفتن می خورند
وقتی تشخیص نمی دهند
روی دست چپم
نبود انگشتری را ...
مهری پاکدل
ولی
در هیچ سویت محرمی نیست ...