انتظار

تا جان ندهم بر سَرِ من باز نیاید

در خانه‌ام آن خانه برانداز نیاید

دل را پی آن ماه فرستم به صد امید

ای وای به من گر رود و باز نیاید

تا بال گشودم پرم از شعله‌ی غم سوخت

پروانه همان به که به پرواز نیاید

دور از تو به تن مانده مرا جان ضعیفی

کآن هم به لب از طالع ناساز نیاید

با تیر غمت لب به شکایت نگشودم

از کُشته‌ی شمشیر تو آواز نیاید

یک دم به هوای دل من گوش فرادار

کاین ناله‌ی جانسوز ز هر ساز نیاید

در پای تو افتد رهی و جان دهد امروز

فرصت اگر از دست رود باز نیاید

رهی معیّری

ستاره‌ی بازیگر ...

تا گريزان گشتی ای نيلوفری چشم از برم

در غمت از لاغری، چون شاخه‌ی نيلوفرم

تا گرفتی از حريفان جام سيمين، چون هلال

چون شفق، خونابه‌ی دل مي‌چکد از ساغرم

خفته‌ام امشب، ولي جای من دل سوخته

صبحدم بينی که خيزد دود آه از بسترم

تار و پود هستيم بر باد رفت، اما نرفت

عاشقی‌ها از دلم، ديوانگی‌ها از سرم

شمع لرزان نيستم تا ماند از من اشک سرد

آتشی جاويد باشد، در دل خاکسترم

سرکشی آموخت بخت از يار، يا آموخت يار

شيوه‌ی بازيگری، از طالع بازيگرم؟

خاطرم را الفتی با اهل عالم نيست نيست

کز جهانی ديگرند و از جهانی ديگرم

گرچه ما را کار دل، محروم از دنيا کند

نگذرم از کار دل، وز کار دنيا بگذرم

شعر من رنگ شب و آهنگ غم دارد، رهي

زانکه دارد نسبتی، با خاطر غم پرورم

رهی معیّری

پشیمانی...

دل تو را دادم چو دیدم روی تو

کز همه خوبان پسندیدم تو را

دل فریبانِ جهان را یک به یک

دیدم و از جمله بگزیدم تو را

گر جفا راندی، نکردم شکوه‌یی

ور خطا کردی، نپرسیدم تو را

خون من خوردی و بخشودم گنه

جان طلب کردی و بخشیدم تو را

رفتی و آخر شکستی عهد خویش

کاش از اول نمی‌دیدم تو را...

رهی معیّری