تو مست می‌شوی از بوی بوسه‌ی چه کسی ؟!

پریدی از من و رفتی به آشیانه‌ی کی ؟!

بگو کجایی و نوک می‌زنی به دانه‌ی کی ؟!

هوای گریه که تنگ غروب زد به سرت

پناه می‌بری از غصه‌ها به شانه‌ی کی ؟!

شبی که غمزده باشی تو را بخنداند

ادای مسخره و رقص ناشیانه‌ی کی ؟!

اگر شبی هوس یک هوای تازه کنی

فرار کنی از خانه با بهانه‌ی کی ؟!

تو مست می‌شوی از بوی بوسه‌ی چه کسی ؟!

تو دلخوشی به غزل‌های عاشقانه‌ی کی ؟!

اگر کمی نگرانم فقط به خاطرِ این -

که نیمه شب نرساند تو را به خانه یکی ...

مهدی فرجی

... بی‌مبالاتم

سرت که درد نمی‌آید از سوالاتم؟!

مرا ببخش که این قدر بی‌مبالاتم

چطور این همه جریان گرفته‌ای در من

و مو به موی تو جاری‌ست در خیالاتم؟

بگو به من که همان آدم همیشگی‌ام؟

نه... مدتی‌ست که تغییر کرده حالاتم

چقدر مانده به وقتی که مال هم بشویم؟

درست از آب درآیند احتمالاتم

تو محشری به خدا، من بهشت گم شده‌ام

تو اتفاق می‌افتی، من از محالاتم

چقدر ساکتی و من چقدر حرف زدم

دوباره گیج شدی حتماً از سوالاتم

دلم گرفته اگر زنگ می‌زنم گاهی

مرا ببخش که این قدر بی‌مبالاتم

مهدی فرجی

من می‌روم جايی كه ...

من می‌روم جايی كه جای ديگری باشد

از شانه‌های تو پناه بهتری باشد

زندان تاريك تو راه چاره‌ای دارد؟

پس من چطوری آمدم‌!؟ بايد دری باشد

يك عمر «صرف‌»ات كرده‌ام ديگر نخواهم كرد

غير از تو شايد مثل «رفتن‌» مصدری باشد

عيبی ندارد هرچه می‌خواهی ببارانم‌

بگذار اين پايان گريه آوری باشد

آنكه تمام هستی‌اش را سوخت پای تو

نگذاشتی يكبار مرد ديگری باشد

پرواز را از تخم چشمانم درآوردی

حالا چه فرقی می‌كند بال و پری باشد

مهدی فرجی

وای از آن شب ...

وای از آن شب که تو مهمان شده باشی جایی

مست با این، بغلِ آن شده باشی جایی

بله! یک روز تو هم حال مرا می‌فهمی

چون‌که در آینه حیران شده باشی جایی

بی‌گناهی‌ست که تهمت زده باشند به او

باد، وقتی‌که پریشان شده باشی جایی

ماهِ من! طایفه‌ی روزه‌بگیران چه‌کنند؟

شب عیدی که تو پنهان شده باشی جایی

صورت پنجره در پرده نباشد از شرم

کاش! وقتی‌که تو عریان شده باشی جایی

من نشستم بروی مِی بخری برگردی

ترسم این است مسلمان شده باشی جایی!

مهدی فرجی

دیدم که افتادی پی آزار من...

ای آنکه بودی در خوشی ها یار من روزی

دیدم که افتادی پی آزار من روزی

این سینه زندان بود، اما رفت با شادی

هرکس که خط انداخت بر دیوار من روزی

شاید قسم خوردی فراموشم کنی، اما

سر میکشی در دفتر اشعار من روزی

رفتی طنین شعرهایم در سرت... گفتم

دیوانه برمی گردی از تکرار من روزی

با هر غزل جان دادم و بر گردنت افتاد

یکباره خون آبی ِ خودکار من روزی

هر زن به چشم ام خیره شد، گم کرده ای را یافت

پس «هر کسی از ظنّ خود شد یار من» روزی

بگذار بی پروا بگویم دوستت دارم

هرچند می خندی به این اقرار من روزی

مهدی فرجی

قصری که جای جغد شد ویرانه خواهد شد

آغوش تو دنیای آن بیگانه خواهد شد

با دست شومش گیسوانت شانه خواهد شد

با من شکوهی داشتی، با او نخواهی داشت

قصری که جای جغد شد ویرانه خواهد شد

افسانه‌ی خوشبختی‌ات گمنام خواهد ماند

گمنامیِ بدبختی‌ام افسانه خواهد شد

پنهان شدی تا مثل «از ما بهتران»... آری_

کِرمی که خود را گم کند پروانه خواهد شد

هر شب که می پیچد به اندام تو همخوابت

از بوی من در بسترش دیوانه خواهد شد

مهدی فرجی

قبول کن

شوق پرکشیدن است در سرم قبول کن

دلشکسته‌ام اگر نمی‌پرم قبول کن

این که دور دور باشم از تو و نبینمت

جا نمی‌شود به حجم باورم، قبول کن

گاه، پر زدن در آسمان شعرهات را

از من، از منی که یک کبوترم قبول کن

در اتاق رازهای تو سرک نمی‌کشم

بیش از آ‌نچه خواستی نمی‌پرم،‌ قبول کن

قدر یک قفس که خلوتت به هم نمی‌خورد

گاه نامه می‌برم می‌آورم،‌ قبول کن

گفته‌ای که عشق ما جداست،‌ شعرمان جدا

بی‌تو من نه عاشقم، نه شاعرم،‌ قبول کن

آب …وقتی آب این قدر گذشته از سرم

من نمی‌توانم از تو بگذرم،‌ قبول کن

مهدی فرجی

پابند کفشهای سیاه سفر نشو ...

پابند کفشهای سیاه سفر نشو

یا دست کم بخاط من دیرتر برو

دارم نگاه می کنم و حرص می خورم

امشب قشنگ تر شده ای - بیشتر نشو

کاری نکن که بشکنی امـ...ا شکسته ای

حالا شکستنی ترم از شاخه های مو

موضوع را عوض بکنیم از خودت بگو –

به به مبارک است :دل خوش - لباس نو

دارند سور وسات عروسی می آورند

از کوچه های سرد به آغوش گرم تو

هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر

مجبور نیستی بمانی ... ولی نرو

مهدی فرجی

فکرش نباش مال کسی جز تو نیستم

فکرش نباش مال کسی جز تو نیستم

دیگر به فکر همنفسی جز تو نیستم

عشق تو خواست با تو عجینم کند که کرد

وقتی به عمق من برسی جز تو نیستم

بعد از چقدر اینطرف و آنطرف زدن

فهمیده ام که در هوسی جز تو نیستم

یک آسمان اگر چه برویم گشوده است

من راضیم که در قفسی جز تو نیستم

حالا خیالم از تو که راحت شود عزیز

دیگر به فکر هیچکسی جز تو نیستم

مهدی فرجی

حرف مفت

بايد کمک کنی کمرم را شکسته اند

بالم نمی دهند - پرم را شکسته اند

نه راه پيش مانده برايم نه راه پس

پلهای امن پشت سرم را شکسته اند

هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند

هم شاخ های تازه ترم را شکسته اند

حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند

آیینه های دور و برم را شکسته اند

گلهای قاصدک خبرم را نمی برند

پای همیشه سفرم را شکسته اند

حالا تو نیستی و دهانهای هرزه گو

با سنگ حرف مفت سرم را شکسته اند

مهدی فرجی

کبوتر می شوم

حال من خوب است اما با تو بهتر می‌شوم‌

آخ‌... تا می‌بینمت یک جور دیگر می‌شوم‌

با تو حس شعر در من بیشتر گل می‌کند

یاسم و باران که می‌بارد معطر می‌شوم‌

در لباس آبی از من بیشتر دل می‌بری‌

آسمان وقتی که می‌پوشی کبوتر می‌شوم‌

میل‌، میل توست‌، امّا بی تو باور کن که من‌

در هجوم بادهای سخت‌، پرپر می‌شوم

مهدی فرجی

موجی که عاشق میشود ...

دنبال من میگردی و حاصل ندارد

این موج عاشق کار با ساحل ندارد

باید ببندم کوله بار رفتنم را

مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد

من خام بودم...داغ دوری! پخته ام کرد

عمری که پایت سوختم قابل ندارد

من عاشقی کردم تو اما "سرد" گفتی:

از برف اگر آدم بسازی دل ندارد!

باشد ولم کن با خودم تنها بمانم

دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد

شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد

موجی که عاشق میشود ساحل ندارد

 

مهدی فرجی

من نیستم

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی

بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی

یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا

در تنگنای  " از تو پریدن "  گذاشتی

وقتی که آب و دانه برایم نریختی 

وقتی کلید در قفس من گذاشتی

امروز از همیشه پشیمان تر آمدی

دنبال من بنای دویدن گذاشتی

من نیستم .. نگاه کن این باغ سوخت 

تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی !!! 

گیرم هنوز تشنه ی حرف توام ولی 

گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟

مهدی فرجی

فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی

میتوانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق،خودت میدانی

من زمین گیر شدم تا تو مبادا بشوی

آخ مثل خوره این فکر عذابم میداد

چوب من را بخوری ، ورد زبانها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم، بلکه تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط

باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچکسی باز نکرد

تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از«وامق»و«مجنون» شده است

میتوانی«عذرا» باشی،«لیلا»بشوی

میتوانی فقط از زاویه ی یک لبخند

در دل سنگ ترین آدمها جا بشوی

بعد از این مرگ نفسهای مرا می شمرد

فقط از این نگرانم که تو تـنها بشوی

 مهدی فرجی

می ایستم پای تو ...

می ایستم پای تو با جان و تنم من

پا میگذارم روی قلب آهنم من

یک عمر- تنگاتنگ - بوی بودنت را

حس کرده ام بین تن و پیراهنم من

از کودکی با خویش گفتم "عاشقی کن"

خواندم الفبای تو را در دامنم من

ای شمع!میخواهم که رازی را بگویم:

از بوسه ی دیشب به این سو...روشنم من

دریا...تویی،صحرا...تویی،جنگل تویی...تــــــو

ماهی...منم،آهو...منم،تیهـو منم...مـــــن

در باز بود و آسمان پروانه بازار

اما مگر از این قفس دل میکنم من؟؟؟

مهدی فرجی

حد پرواز

حدّ پروازم نگاه توست بالم را نگیر

سهمم از شادی تویی با اخم حالم را نگیر

راه سخت و سبز بودن با تو را، آسان نکن‌

جاده‌های پیچ در پیچ شمالم را نگیر

کیستی‌؟ پاسخ نمی‌خواهم بگویی هیچ وقت‌

لذّت درگیری حل سؤالم را نگیر

من نشانی دارم از داغ تو روی سینه‌ام‌

خواستی دورم کن از پیشت‌، مدالم را نگیر

خاطرت آسوده با ببر نگاهم گفته‌ام‌

با همین بازیچه‌ها سر کن‌، غزالم را نگیر

زندگی تنها به من قدر تو فرصت داده است 

بیش از این‌ها خوب باش از من مجالم را نگیر

خسته از یکرنگی‌ام می‌خواهم از حالا به بعد

تا ابد پاییز باشم‌، اعتدالم را نگیر

مهدی فرجی

بانو جان ...

ابری بیار از دور _ پر باران _ پرستو جان !

عطری بیفشان بر حیاط خانه شب بو جان !

من میهمان دارم، مبادا خاک برخیزد

حالا که وقت آبرو داری ست جارو جان !

اینقدر بی تابی نکن پیراهن نازم !

هی روی پیشانی نیا با شیطنت ! «مو» جان !

وقتی تو می آیی در و دیوار میچرخند

انگار چیزی خورده باشد خانه، بانو جان !

عاشق شدن را داشتم از یاد می بردم

این شیر را بیدار کردی بچه آهو جان !

این چشمها این شیشه های عمر من؛ ای جان !

میبندی و انگار عمری مرده ام ... کو جان ؟

کو جان که برخیزم ؟ تو این سهراب را کشتی

گیرم که روزی بازگردی نوشدارو جان !

مهدی فرجی