ظاهراً هر چند میخندم...

ظاهراً هر چند میخندم؛ درونم شاد نیست

باد اگر در غبغبم دیدی به جز غمباد نیست

وضع من از منظر علم روانکاوی بد است!

مشکلات جسمی‌ام اما به ظاهر حاد نیست!

مثل شهری جنگی‌ام که سالها بعد از نبرد

بازسازی گشته اما باز هم آباد نیست!

بستگی دارد که از «زندان» چه تعریفی کنیم

هیچ کس در هیچ جای این جهان آزاد نیست

زود دانستند این دنیا تماشایی نبود

کس از آغاز تولد کور مادرزاد نیست

حتم دارم تا شکوه کاخ ساسانی به جاست

گوشه‌ای از چشم شیرین قسمت فرهاد نیست

اصغر عظیمی مهر

من شاعرم! حال مرا عالم نمی‌فهمد

من شاعرم! حال مرا عالم نمی‌فهمد

جز تو کسی چیزی از اشعارم نمی‌فهمد

کشف جدید روزگار ما تو هستی که

برق نگاهت را ادیسون هم نمی‌فهمد!

سیلاب عشق تو بیاید، حکم ویرانی‌ست‌

سیل است دیگر... بارش نم‌نم نمی‌فهمد

من کشته‌ی عشق تو خواهم شد، ولی افسوس

هویّت سهراب را رستم نمی‌فهمد

کلّ شکایت‌های من تنها همین جمله‌ست:

معشوقه‌ای که دوستش دارم... نمی‌فهمد!

علی نیکخواه

ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار

بگذار اگر این بار سر از خاک برآرم

بر شانه‌ی تنهایی خود سر بگذارم

از حاصل عمر به هدر رفته‌ام ای ‌دوست

ناراضی‌ام، امّا گله‌ای از تو ندارم

در سینه‌ام آویخته دستی قفسی را

تا حبس نفس‌های خودم را بشمارم

از غربتم اینقدر بگویم که پس از تو

حتّی ننشسته‌ست غباری به مزارم

ای کشتی جان! حوصله کن می‌رسد آن روز

روزی که تو را نیز به دریا بسپارم

نفرین گل سرخ بر این «شرم» که نگذاشت

یکبار به پیراهن تو بوسه بکارم

ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار

تا دست خداحافظی‌اش را بفشارم

فاضل نظری

مرا بازیچه‌ی‌ خود ساخت چون موسی که دریا را

مرا بازیچه‌ی‌ خود ساخت چون موسی که دریا را

فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

نسیم مست وقتی بوی گل می‌داد حس کردم

که این دیوانه پرپر می‌کند یک روز گل‌ها را

خیانت قصه‌ی تلخی است اما از که می‌نالم؟

خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

چه آسان ننگ می‌خوانند نیرنگ زلیخا را

کسی را تاب دیدار سرِ زلف پریشان نیست

چرا آشفته می‌خواهی خدایا خاطر ما را

نمی‌دانم چه افسونی گریبان‌گیر مجنون است

که وحشی می‌کند چشمانش‌آهوهای صحرا را

چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده‌تر کردی معما را

فاضل نظری

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است

در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

قصه ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه

دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است

تشنگانِ مِهر محتاج ترحم نیستند

کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است

باشد ای عقل معاش اندیش، با معنای عشق -

آشنایم کن ولی نا آشنایی بهتر است

فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست

دلبری خوب است، اما دلربایی بهتر است

هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست

اینکه در آیینه گیسو می گشایی بهتر است

کاش دست دوستی هرگز نمی دادی به من

« آرزوی وصل » از « بیم جدایی » بهتر است

فاضل نظری

دیدم که افتادی پی آزار من...

ای آنکه بودی در خوشی ها یار من روزی

دیدم که افتادی پی آزار من روزی

این سینه زندان بود، اما رفت با شادی

هرکس که خط انداخت بر دیوار من روزی

شاید قسم خوردی فراموشم کنی، اما

سر میکشی در دفتر اشعار من روزی

رفتی طنین شعرهایم در سرت... گفتم

دیوانه برمی گردی از تکرار من روزی

با هر غزل جان دادم و بر گردنت افتاد

یکباره خون آبی ِ خودکار من روزی

هر زن به چشم ام خیره شد، گم کرده ای را یافت

پس «هر کسی از ظنّ خود شد یار من» روزی

بگذار بی پروا بگویم دوستت دارم

هرچند می خندی به این اقرار من روزی

مهدی فرجی

به روي گونه تابيدي و رفتي

به روي گونه تابيدي و رفتي

مرا با عشق سنجيدي و رفتي

تمام هستي ام نيلوفري بود

تو هستي مرا چيدي و رفتي

كنار انتظارت تا سحر گاه

شبي همپاي پيچك ها نشستم

تو از راه آمدي با ناز و آن وقت

تمناي مرا ديدي و رفتي

شعر در ادامه ی مطلب...

ادامه نوشته