تا كی تمنایت كنم؟!

عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم

اکنون که پیدا کرده‌ام بنشین تماشایت کنم

الماس اشك شوق را تاجی به گیسویت نهم

گل‌های باغ شعر را زیب سرا پایت كنم

بنشین كه من با هر نظر با چشم دل با چشم سر

هر لحظه خود را مست تر از روی زیبایت كنم

بنشینم و بنشانمت آنسان كه خواهم خوانمت

وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت كنم

بوسم تو را با هر نفس، ای بخت دور از دسترس

ور بانگ برداری كه بس غمگین تماشایت كنم

تا كهكشان تا بی‌نشان بازو به بازویت دهم

با همزمانی همدلی جان را هم آوایت كنم

ای عطر و نور توامان یك دم اگر یابم امان

در شعری از رنگین كمان بانوی رویایت كنم

بانوی رویاهای من ، خورشید دنیاهای من

امید فرداهای من ، تا كی تمنایت كنم؟!

فریدون مشیری

بوسه

شب دو دلداده در آن کوچه ی تنگ

مانده در ظلمت دهلیز خموش

اختران دوخته بر منظره چشم

ماه بر بام سراپا شده  گوش !

 

در میان بود به هنگام وداع

گفتگویی به سکوت و به نگاه

دیده ی عاشق و لعل لب یار

دل معشوقه و غوغای گناه

 

عقل رو کرد به تاریکی ها

عشق همچون گل مهتاب شکفت،

عاشق تشنه لب بوسه طلب

همچنان شرح تمنا می‌گفت

 

سینه بر سینه‌ی معشوق فشرد

بوسه‌ای زان لب شیرین بربود

دختر از شرم سر انداخت به زیر

ناز می‌کرد، ولی راضی بود!

 

اولین بوسه‌ی جان پرور عشق

لذت انگیزتر از شهد و شراب

لاجرم تشنه ی صحرای فراق

به یکی بوسه نگردد سیراب

 

نوبت بوسه‌ی دوم که رسید،

دخترک دست تمنا برداشت

عاشق تشنه که این ناز بدید

بوسه را بر لب معشوق  گذاشت

فریدون مشیری/ تشنه‌ی طوفان

جان به لب آمده از تنهایی

باز من ماندم و شب‌های فراق

سینه‌ی غمزده و چشم تری

مرغ دلسوخته در آتش عشق

می‌زند کنج قفس بال و پری

که برد جانب او پیغامی؟

که رساند به من از او خبری ؟

ای پرستو ز کجا می‌آیی ؟

ای کبوتر ز کجا می‌گذری ؟

ای نسیم سحر از او جه خبر ؟


عاشقم عاشق معشوقه پرست

پشت پا بر همه عالم زده‌ام

چشم پوشانده‌ام از عیش جهان

دست در دامن ماتم زده‌ام

غم او یار وفادار من است

فال قسمت همه بر غم زده‌ام

همه شب باده ز خوناب جگر

تا سحر جام دمادم زده‌ام

جان به لب آمده از تنهایی

ای نسیم سحر، آخر بنواز

گوش جان را به صدای جرسی

سوی من ناگه بازآ و بگو

چه نشستی؟ که رسد همنفسی

من در آغوش تو بی هوش شوم

ندهند این همه شادی به کسی

می‌گشایم به هوایش پروبال

هم چنان مرغ اسیر از قفسی

آه! این نیست مگر رویایی

چه کنم قدرت پروازم نیست

تیر غم بی تو شکسته‌ست پرم

تا مگر از تو رساند خبری

آستان بوسِ نسیمِ سحرم

خوب می‌دانی و می‌دانم خوب

که از این ورطه به در جان نبرم

بی تو خون گریم، بازآ، بازآ

وای از این سوزِ دلِ بی اثرم

دلگرم تابِ شکیبایی نیست

نیست جر مرگ مرا تسکینی

عشق ناکام همین عشق من است

دلم از غصه‌ به جان آمده و جان

باز زندانی زندان تن است

بی گمان قصه جان کندن من

قصه عشق همان کوهکن است

که تو شیرین به مزارم گویی

این همان شاعر شیرین سخن است.....

... وین منم تیشه به جانش زده‌ام!

فریدون مشیری

بـیگانـه

غم آمده غم آمده انگشت بر در میزند

هر ضربه ی انگشت او بر سینه خنجر میزند

ای دل بکش یا کشته شو غم را در اینجا ره مده

گر غم در اینجا پا نهد آتش به جان در میزند

از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا

غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند

فریدون مشیری

دریای نگاه

به چشمان پري رويان اين شهر

به صد اميد مي بستم نگاهي

مگر يك تن از اين ناآشنايان

مرا بخشد به شهر عشق راهي

 

به هر چشمي به اميدي كه اين اوست

نگاه بي قرارم خيره مي ماند

يكي هم، زين همه نازآفرينان

اميدم را به چشمانم نمي خواند

 

غريبي بودم و گم كرده راهي

مرا با خود به هر سويي كشاندند

شنيدم بارها از رهگذاران

كه زير لب مرا ديوانه خواندند

 

ولي من، چشم اميدم نمي خفت

كه مرغي آشيان گم كرده بودم

زهر بام و دري سر مي كشيدم

به هر بوم و بري پر مي گشودم

 

اميد خسته ام از پاي ننشست

نگاه تشنه ام در جستجو بود

در آن هنگامه ي ديدار و پرهيز

رسيدم عاقبت آن جا كه او بود

 

"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

ز خود بيگانه، از هستي رميده

از اين بي درد مردم، رو نهفته

شرنگ نا اميدي ها چشيده

 

دل از بي همزباني ها فسرده

تن از نامهرباني ها فسرده

ز حسرت پاي در دامن كشيده

به خلوت، سر به زير بال برده

 

"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"

به خلوتگاه جان، با هم نشستند

زبان بي زباني را گشودند

سكوت جاوداني را شكستند

 

مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد

كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟

چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!

كه اين ديوانه را از خود خبر نيست

 

به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه

به دريايي درافتد بيكرانه

لبي، از قطره آبي تر نكرده

خورد از موج وحشي تازيانه

 

مپرسيد، اي سبكباران مپرسيد

مرا با عشق او تنها گذاريد

غريق لطف آن دريا نگاهم

مرا تنها به اين دريا سپاريد

فریدون مشیری