خیال هر شبم ...

روز از آن خودت رویای شب را پس بده

راحت من را بگیر و تاب و تب  را پس بده

چیده ام در سینی لب خوشه ی لبخند را

دانه ای بردار و سینی رطب  را پس بده

لب گرفتی از من و گفتی سحر پس می دهم

صبح شد بد قول! قدری از طلب  را پس بده

هرچه را کردم تصور در خیال هر شبم

مثل آن چاهی که کندم زیر لب  را پس بده

گوشه ی پیراهنت در شرط تملیک من است

در بیار از تن به بیمارت مطب  را پس بده

مهدی زمستان

باید که فراموش کنم پیرهنت را ...

اشکم که روان گشته و تاچانه رسیده

در کاسه ی دست تو به پیمانه رسیده

از چاه زنخدان تو تا چشم تو از اشک

راهی ست که بر عکس به میخانه رسیده

با دست نوازشگرت آرام نمودی

هر زلزله ای را که بر این شانه رسیده

انگشت روانم طرف خال سیاهت

موری ست که با عشق به یک دانه رسیده

بعد از شب پیله، شب شمع است و پریدن

وهمی ست که یک عمر به پروانه رسیده

باید که فراموش کنم پیرهنت را

آن مملکتی را که به بیگانه رسیده

مهدی زمستان