پای سفرم می‌شكند

ميروی بعد تو پای سفرم می‌شكند

مهره به مهره تمام كمرم می‌شكند

مرگ می‌آيد و در آينه‌ها می‌بينم

زندگی مثل پلی پشت سرم می‌شكند

چار ديوار اتاق از تو و عكست خالی‌ست

يك به يك خاطره‌ها دور و برم می‌شكند

من كه مغرورترين شاعر شهرم بودم

به زمين می‌خورم و بال و پرم می‌شكند

نقشه‌ها داشت برايم پدر پيرم، آه ...

بغض من پای سكوت پدرم می‌شكند 

هيچكس مثل تو در سينه‌ی خود سنگ نداشت

بعد از اين هر چه كه من دل ببرم می‌شكند

می‌تراود مهتاب و غم اين خفته‌ی چند

خواب در پنجره‌ی چشم ترم می‌شكند

رضا نیکوکار

حال من مانند گیسوهای توست

گرچه گاهی حال من مانند گیسوهای توست

چشمه ی آرامشم پایین ابروهای توست

خنده کن تا جای خون در من عسل جاری کنی

بهترین محصول ها مخصوص کندوهای توست

فتنه ها افتاده بین روسری های سرت

خون به پا کردی ، ببین! دعوا سر موهای توست

کار دنیا را بنازم که پر از وارونگی ست

یک پلنگ مدعی در دام آهوهای توست

فتح خواهم کرد روزی سرزمینت را اگر

لشکری آماده پشت برج و باروهای توست

شهر را دارد به هم می ریزد امشب، جمع کن

سینه چاکی را که مست از زخم چاقوهای توست

کوک کن ، بردار سازت را ، برقصان و برقص

زندگی آهنگ زیبای النگوهای توست

خوش به حال من که می میرم برایت اینهمه

مرگ امکانی به سمت نوشداروهای توست

رضا نیکوکار

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد ...

بند آمده در حسرت وصف تو زبان ها

این آتش عشق است که افتاده به جان ها

در حیرت چشم تو و ابروی تو ماندند-

انگشت به دندان همه ی تیر و کمان ها

زانو زده در پای بزرگی تو انگار

الوند و دماوند و سهند و سبلان ها

بی تابم و بی تابی من شهره ی شهر است

نگذار فروکش بکند این هیجان ها

آن قدر دل تنگ مرا ضرب خودت کن

تا گوش فلک کر شود از این ضربان ها

من با تو غزل می شوم و شعرترینم

ای علت بی چون و چرای فوران ها

تو کیستی ای عشق ! که بانام توسکه ست

بازار تمام شعرا ، مرثیه خوان ها

تا لحظه ی رویایی دیدار تو ای خوب

من خون به جوش آمده ام در شریان ها

ای کاش ببندی چمدان سفرت را

این جمعه بیفتد به تو چشم نگران ها

رضا نیکوکار

وقتی تو باشی

خوابیده ای آرام مثل بچه قوها

بیدارم اما با تمام آرزوها

بیدارم و حال مرا باید ببخشی

که دست بردم بی اجازه لای موها

من انجماد سال ها تنهایی ام ... آه

آتش بریز ، آتش برایم در سبوها

با دست خالی  آن قدَر پای تو ماندم

که قطره  قطره جمع شد این آبروها

یک چشمه از کلّ هنرهای تو کافی ست

تا آب رفته باز برگردد به جوها

وقتی تو باشی هیچ معنایی ندارد

لبخند دخترخاله ها ، دخترعموها!

ای آسمان!چشم از زمین بردار دیگر

خواب است امشب ماه زیر این پتوها

رضا نیکوکار

کوچه ...

نزدیک غروب هیجان آور کوچه

من باز به شوق تو نشستم سر کوچه

گل های سر روسری ات مثل همیشه

زنبور عسل ریخته سرتاسر کوچه

از دوختن چشم قشنگت به زمین است

نقشی که چنین حک شده در باور کوچه

اینگونه نگین در همه ی عمر ندیدم

اینقدر برازنده بر انگشتر کوچه

«گل در برو می در کف و معشوق ...» خدایا

من مست غزلخوانی سکرآور کوچه

لب تر کن تا ور بکشد پاشنه اش را

بی واهمه یکبار دگر قیصر کوچه

من کشته ی این عشقم و باید بگذارند

فردای جهان نام مرا برسر کوچه

رضا نیکوکار