کلاغ مرده را ...

گوش های خسته ام را از صدا پر می کنند

دوستان خواب آلودم که خُر خُر می کنند

هم قطارانی که هرجا تکه نانی یافتیم

معجزه گر می شوند و پاره آجر می کنند

باورش سخت است اما مردم این شهر کور

هر کلاغ مرده ای را قو تصور می کنند

آی ای سقراط نوشش کن ،بزن بالا، ببین

با چه شوقی دوستان این شوکران پر می کنند

دست را در جیب خود بگذار اینجا کوفه است

دوستان تنها بر این بیعت تظاهر می کنند

محمود غریبی

چوپان گله نیز به فکر دریدن است ...

شهری که قلب هاش ز فولاد و آهن است

شهر هزار توی پر از وحشت من است

جایی که باز شاعری از نسل هیچ ها

در خود فرو نشسته و در حال مردن است

پس کوچه های شهر پر از  رد گرگ هاست

چوپان گله نیز به فکر دریدن است

کابوس نا تمام بهار است این زمین

وقتی که فصل هاش پر از ترس بهمن است

این شهر ، شهر تیره ی تا سال ها سیاه

این خاک مرده خانه اجدادی من است

محمود غریبی

چقدر زیبایی !!!

لبت ، تنت ، سخنت ، چهره ات تماشایی

آهای دختر رعنا چقدر زيبایی !!!

به زعم من تو ميان تمام مردم شهر

سرآمد همه ی دختران و زن هایی

به زير پيرهن تو بهشت گمشده ايست

حرارت بدنت دوزخی ست رويایی

بگو که مادر تو کيست که اين چنين زادست

دو چشم شرقي و يک صورت اروپایی

جنوب داغ لبت سرخی غروب خزر

شمال خيس نگاهت خليج تنهایی

تنت روايتی از برف های قطب جنوب

خودت روايتی از يک پری دريایی

پر از حکايت ناگفته ای و می دانم

که تو نخوانده ترين داستان دنيایی

محمود غریبی

شیطان نشسته است ...

دیوار می کشند به دورم سکوت ها

دیگر دمی نماند به نای فلوت ها

در انتهای جاده پر و بال می زنیم

چونان پرندگان به زمان سقوط ها

پروانه های شهر اسیر قفس شدند

من ماندم و خیانت این عنکبوت ها

سوغات باغبان زمین درد بود و درد

یک مشت زخم تیغ بر اندام توت ها

ای سالکان راه طریقت حذر کنید

شیطان نشسته است میان قنوت ها ...

محمود غریبی

اي آنـكـه خـدا در پـي همبـستري توست

چـشــمي كـه نــظر بـاز نگاه پري توست

چنـديسـت دلـش در گـره روسري توسـت

چنديست كه در مسجد چشمان تو هر روز

سـجـاده نـشـيـن لـب نـيـلوفـري توسـت

من عـاشـقم و مـعتـقدم مـعـجزه ي عشق

اقـرار خـداونـد بـه پـيـغـمـبـري تـوسـت

مـردانـگـي و غـيـرت ايـن قـوم هوس باز

يـكـريـز خلاصه شـده در دخـتـري توست

اي دخـتـر دوشـيـزه تـر از مـريـم تـرسـا

اي آنـكـه خـدا در پـي همبـستري توست

چـنديـسـت كه در دفتر اين شـاعر مصلوب

عـيـسي غــزل مـنـتـظـر مـادري توسـت

محمود غریبی