حنا می گیرم آخر ...

به آتش می‌کشم آخر دل نامهربانت را

به یغما می‌برم چشم به رنگ آسمانت را

بمان ای کشتی امیدهایم لج نکن با من

به طوفانی ز نفرین می‌سپارم بادبانت را

وجودش را ندارم خوب می‌دانی و الا من -

به لب می‌آورم با دست‌هایم طفل جانت را

شنیدم با من حاضر جوابی می‌کنی باشد

خلاصه داغ خواهم کرد گنجشک زبانت را

سر آخر، دست باد خواهم داد‌ می‌بینی - 1

شلالِ گیسوانِ مخملِ پولک نشانت را

بهانه بی‌ بهانه کارم از این حرف‌ها بگذشت

که من تا آخرش پس داده بودم امتحانت را

نمی‌دانی چه آهی می‌کشم وقتی که دورا دور

تماشا می‌کنم رنگین کمان ابروانت را

به آتش می‌کشانی با نگاهی طفل مردم را

معاف از چشم‌هایم کن نگاه ناگهانت را

مرا تب می‌کند وقتی سبک‌تر از پر قویی

به تشکیل تبسم می‌سپاری تا لبانت را

به نستعیلق ابروی به هم پیوسته‌ات سوگند

به من جان می‌دهی، حرفی بزن وا کن دهانت را

بر این دیوانه‌ی یک لا قبا آخر محل بگذار

ببین هر جا به سینه می‌زنم سنگ گرانت را ...

خلاصه از من دیوانه گفتن از تو نشنیدن

حنا می‌گیرم آخر دست‌های مهربانت را

سید محمدعلی رضازاده


1. و بالاخره به دست باد خواهم داد‌ می‌بینی (نسخه‌ی اصلی)

بوسه یعنی که لبی ...

در سرم دختر پیری عصبی می‌رقصد

شهر بر روی سر من عربی می‌رقصد

این جهان با همه‌ی دغدغه‌هایش دارد

روی یک جمجمه‌ی یک وجبی می‌رقصد

سال‌ها رفته و از برق نگاه تو هنوز

مرد دیوانه به سازی حلبی می‌رقصد

ماه افتاده بر آب و منم افتاده در آب

اشک می‌ریزم و او نصفه شبی می‌رقصد

کاش آغوش مرا عطر تو معنا می‌داد

بوسه یعنی که لبی روی لبی می‌رقصد

از سبا گیسوی بلقیس بـه همراهی باد

بر سر تخت سلیمان نبی می‌رقصد !

سید محمدعلی رضازاده

مقل یک پوپكِ سرمازده ...

چند وقتی‌ست كه من بی‌خبر از حال توام

مثل يك سايه‌ی مشكوك به دنبال توام!

خوب من! بد به دلت راه مده، چيزی نيست

من همان نيمه‌ی آشفته‌ی هر سالِ توام!

تو اگر باز كنی پنجره‌ای سمتِ دلت

می‌توان گفت كه من چلچله‌ی لال توام!

سال‌ها گوش به فرمانِ نگاهت بودم

چند روزی‌ست كه بازيچه‌ی اميال توام

گِله‌ای نيست كه برداری و دورم ريزی

من همان ميوه‌ی پوسيده‌ی اقبالِ توام

مثل يك پوپكِ سرمازده در بارش برف -

سخت محتاج به گرمای پر و بالِ توام!

زندگی زير سرِ توست اگر لج نكنی

باز هم مال خودت باش خودم مال توام!

سید محمد علی رضا زاده