قبول کن

شوق پرکشیدن است در سرم قبول کن

دلشکسته‌ام اگر نمی‌پرم قبول کن

این که دور دور باشم از تو و نبینمت

جا نمی‌شود به حجم باورم، قبول کن

گاه، پر زدن در آسمان شعرهات را

از من، از منی که یک کبوترم قبول کن

در اتاق رازهای تو سرک نمی‌کشم

بیش از آ‌نچه خواستی نمی‌پرم،‌ قبول کن

قدر یک قفس که خلوتت به هم نمی‌خورد

گاه نامه می‌برم می‌آورم،‌ قبول کن

گفته‌ای که عشق ما جداست،‌ شعرمان جدا

بی‌تو من نه عاشقم، نه شاعرم،‌ قبول کن

آب …وقتی آب این قدر گذشته از سرم

من نمی‌توانم از تو بگذرم،‌ قبول کن

مهدی فرجی

پابند کفشهای سیاه سفر نشو ...

پابند کفشهای سیاه سفر نشو

یا دست کم بخاط من دیرتر برو

دارم نگاه می کنم و حرص می خورم

امشب قشنگ تر شده ای - بیشتر نشو

کاری نکن که بشکنی امـ...ا شکسته ای

حالا شکستنی ترم از شاخه های مو

موضوع را عوض بکنیم از خودت بگو –

به به مبارک است :دل خوش - لباس نو

دارند سور وسات عروسی می آورند

از کوچه های سرد به آغوش گرم تو

هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر

مجبور نیستی بمانی ... ولی نرو

مهدی فرجی

بیم از بیگانه دارم ...

ساده می گویم : یکی دارد دلم را می برد

پیش از اثبات جرائم متهم را می برد

هر چه هم عیار باشد موقع غارتگری

مطمئنم دست کم این یک قلم را می برد

این ستمکاری که من دیدم یقینا عاقبت –

آبروی مردمان محترم را می برد

اینکه ویران می شوم با رقص او بیهوده نیست

لرزه ای گاهی شکوه ارگ بم را می برد

بیم از بیگانه دارم گرچه گاهی یک نفر –

از محارم حرمت صاحب حرم را می برد

در زمان بوسه فهمیدم که حرفش منطقی ست

هرکسی گفته ست باده طعم غم را می برد

کی به خود می آیم اما من که با خود بی خودم !

او که بیخود آمده دارد خودم را می برد

اصغر عظیمی مهر

دیر فهمیدیم پس دیوار بالا رفته بود

دیر فهمیدیم پس دیوار بالا رفته بود

با همان خشت نخستین تا ثریا رفته بود

دیر فهمیدیم و معماران مرموز از قدیم

چیده بودند آن چه بر پیشانی ما رفته بود

گاه می گویم به خود: اصلا کلاه جد من

جای مسجد کاشکی سمت کلیسا رفته بود

رسم پرهیز از جهان ای کاش بر می داشتند

کاش یوسف روز اول با زلیخا رفته بود

من نمی دانم چه چیزی پایبندم کرده است

کوه اگر پا داشت تا حالا از این جا رفته بود

دور تا دورش همه خشکی ست ای تنها خزر

راه اگر می داشت از این چاله دریا رفته بود

حسین جنتی

موج عشق تو اگر ...

موج عشق تو اگر شعله به دل‌ها بكشد

رود را از جگر كوه به دريا بكشد

گيسوان تو شبيه‌است به شب اما نه

شب كه اينقدر نبايد به درازا بكشد

خودشناسي قدم اول عاشق شدن است

واي بر يوسف اگر ناز زليخا بكشد

عقل يكدل شده با عشق، فقط مي‌ترسم

هم به حاشا بكشد هم به تماشا بكشد

زخمي كينه‌ي من اين تو و اين سينه‌ي من

من خودم خواسته‌ام كار به اينجا بکشد

يكي از ما دو نفر كشته به دست دگری ست

واي اگر كار من و عشق به فردا بكشد

فاضل نظری

دل بکن آیینه اینقدر تماشایی نیست

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

دل بکن آیینه اینقدر تماشایی نیست

حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا

دو برابر شدن غصه تنهایی نیست ؟

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را

قایقت را بشکن ! روح تو دریایی نیست !

آه در آیینه تنها کدرت خواهد کرد

آه ! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری

گفت هر خواستنی عین توانایی نیست ...

فاضل نظری

آنجا که ...

دور از نوازشهای دست مهربانت

دستان من در انزوای خویش تنهاست

بگذار دستم راز دستت را بداند

بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست

دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست

در من طلوع آبی آن چشم روشن

یاد آور صبح خیال انگیز دریاست

گل کرده باغی از ستاره در نگاهت

آنک * چراغانی که در چشم تو پیداست

ما هر دومان خاموش خاموشیم اما

چشمان ما را در خاموشی گفتگوهاست

دیروزمان را با غروری پوچ کشتیم

امروزمان هم آنسان ولی آینده ماراست

حسين منزوی


* " آنک " در فرهنگ معین : (نَ) کلمه ای است دال بر اشاره به دور اعم از مکان و زمان . مق اینک .

من آن موجم که آسایش ندارم

من آن موجم که آسایش ندارم

به آسانی سرسازش ندارم

همیشه در گریز و در گذارم

نمی مانم به یک جا بیقرارم

سفر یعنی منو گستاخی من

همیشه رفتن و هرگز نماندن

هزاران ساحل و نادیده دیدن

به پرسشهای بی پاسخ رسیدن

من از تبار دریا از نسل چشمه سارم

رهاتر از رهایی حسار بی حسارم

ساحل حسار من نیست

پایان کار من نیست

همدرد و یار من نیست

کسی که یار من نیست

در انتظار من نیست

صدای زنده بودن در خروشم

به ساحل چون میایم خموشم

به هنگامی که دنیا فکر ما نیست

برای مرگ هم در خانه جا نیست

اگر خاموش بشینم روا نیست

دل از دریا بریدن کار ما نیست

زندگی ...

شاید زندگی قصه ای است که کودکان از آن آگاهند که زندگی را با گریه آغاز می کنند ...

همه رفتند، خدا را تو بمان ای ساقی

چیست در آن لب شیرین تو؟ جان ای ساقی

بستان جانم و آنم بچشان ای ساقی

باده پیش آر که در پای تو در خواهم باخت

حاصل کارگه کون و مکان ای ساقی

درد هجران عزیزان به جهان چند کشیم

همه رفتند، خدا را تو بمان ای ساقی

تا سرانجام دل خون شده چون خواهد بود

سرنوشتی ز خط جام بخوان ای ساقی

دورِ کجدار و مریز است و دلم می لرزد

چون توان زیست چنین دل نگران ای ساقی

نه دلی ماند و نه دینی ز پیِ غارت عشق

آه از این فتنه که برخاست،امان ای ساقی

رستمی بر سر سهرابِ یلی می گرید

نوشداروی امیدی برسان ای ساقی

چشم مستت چه طلب می کند از سایه؟ بگو

به فدای لب شیرین تو جان ای ساقی

هوشنگ ابتهاج