آنجا که ...
دور از نوازشهای دست مهربانت
دستان من در انزوای خویش تنهاست
بگذار دستم راز دستت را بداند
بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست
دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست
آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست
در من طلوع آبی آن چشم روشن
یاد آور صبح خیال انگیز دریاست
گل کرده باغی از ستاره در نگاهت
آنک * چراغانی که در چشم تو پیداست
ما هر دومان خاموش خاموشیم اما
چشمان ما را در خاموشی گفتگوهاست
دیروزمان را با غروری پوچ کشتیم
امروزمان هم آنسان ولی آینده ماراست
حسين منزوی
* " آنک " در فرهنگ معین : (نَ) کلمه ای است دال بر اشاره به دور اعم از مکان و زمان . مق اینک .
+ نوشته شده در جمعه یکم مهر ۱۳۹۰ ساعت توسط هیچکس!
|
سازها یاد تو آرند، از آن رو دل من