از معرفت قوم مسلمان خبری نیست ...

گفتی چه خبر ؟! از تو چه پنهان خبری نیست

در زندگی‌ام غیر زمستان خبری نیست

در زندگی‌ام، بعد تو و خاطره‌هایت

غیر از غم و اندوه فراوان خبری نیست ...

انگار نه انگار دل شهر گرفته‌ست

از بارش بی وقفه‌ی باران خبری نیست

ای کاش کسی بود که می‌گفت به یوسف؛

در مصر به جز حسرت کنعان خبری نیست ...

از روز به هم ریختن رابطه‌ی ما

از خاله زنک بازی تهران خبری نیست

 گفتند که پشت سرمان حرف زیاد است

از معرفت قوم مسلمان خبری نیست ...

در آتش نمرود تو می‌سوزم و افسوس

از معجزه‌ی باغ و گلستان خبری نیست

در فال غریبانه‌ی خود گشتم و دیدم

جز خط سیاهی ته فنجان خبری نیست

گفتی چه خبر ؟! گفتم و هرگز نشنیدی

جز دوری‌ات ای عشق، به قرآن خبری نیست ...

امید صباغ نو

عشق من شد سکّه ی یک پولِ این مردم؛

به جای این که در شب‌های من خورشید بگذارید

فقط مرزی میانِ باور و تردید بگذارید

همیشه باد در سر دارم و همزاد مجنونم

به جای باد در « فرهنگِ عاشق » بید بگذارید !

همین که عشق من شد سکّه ی یک پولِ این مردم؛

مرا بر سفره‌های هفت سینِ عید بگذارید ...

خیالی نیست، دیگر دردهایم را نمی‌گویم

به روی دردهای کهنه‌ام تشدید بگذارید ...

ببخشیدم ! برای این که بخشش از بزرگان است

خطاهای مرا پای خطای دید بگذارید

گرفته نا امیدی کلّ دنیای مرا، ای کاش -

شما آن را به نام کوچکم « امّید » بگذارید ...

امید صباغ نو