باغبان

باغبانم باغبانی خسته دل

پشت من خم گشته همچون پشت تاک

آن گل زیبا که پروردم به جان

شد چو خورشید فروزان تابناک

دست گلچینی ز شاخش

چید و رفت

پای خودبینی فشردش روی خاک

حمید مصدق

سپاه درم ...

آیینه‌ی دلم ز چه زنــگار غم گرفت

تـار امـیدها هـمـه پـود الـم گـرفـت

گفتم مرا نیاز به نازش نمانده است

فرصت طلب رسید و سخن مغتنم گرفت

او را که با سخن به دلش ره نبرده‌ام

از ره رسیده ای به سپاه درم گرفت

اشک از غرور گرچه ز چشمان من نریخت

هنگام رفتنش نگهم رنگ نم گرفت

یک عمر گشتم از پی آن عمر جاودان

گشت زمانه عمر مرا دم به دم گرفت

نازم بدان نگاه که او با اشاره ای

نام مرا ز دفتر هستی قلم گرفت

من با که گویم این غم بسیار کو مرا

در خیل کشتگان رخش دست کم گرفت

برگرد ای امید ز کف رفته تا به کی

هر شب فغان کنم که خدایا دلم گرفت

در سینه ام نهال غمش نشاند عشق

باری گرفت شاخ غم و خوب هم گرفت

 

تا بگذرد ز کوه غم عشق او حمید

دستی شکسته داشت به پای قلم گرفت

حمید مصدق

زیر خاکستر ذهنم باقی است ...

زیر خاکستر ذهنم باقی است

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

یادگاری است زعشقی سوزان

که بود گرم و فروزنده هنوز

 

عشقی آن گونه که بنیان مرا

سوخت از ریشه و خاکستر کرد

غرق در حیرتم ازاین که چرا

مانده ام زنده هنوز

 

گاه گاهی که دلم می گیرد

پیش خود می گویم

آن که جانم را سوخت

یاد می آرد ازاین بنده هنوز

 

سخت جانی را بین

که نمردم از هجر

مرگ صد بار به از

بی تو بودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم هستم

پیش چشمان تو شرمنده هنوز

 

گر چه از فرط غرور

اشکم از دیده نریخت

بعد تو لیک پس از آن همه سال

کس ندیده به لبم خنده هنوز

 

گفته بودند که "از دل برود یار چو از دیده برفت"

سال ها هست که از دیده ی من رفتی، لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

 

دفتر عمر مرا

دست ایام ورق ها زده است

زیر بار غم عشق

قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما

هم چنان روز نخست

تویی آن قامت بالنده هنوز

 

در قمار غم عشق

دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز

 

"آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش"

گر که گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقی است

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

حمید مصدق

افسانه ی مردم

ديدم او را آه بعد از بيست سال

گفتم : اين خود اوست، يا نه، ديگري ست

چيزكي از او در بود و نبود

گفتم : اين زن اوست ؟ يعني آن پري ست ؟

 

هر دو تن دزديده و حيران نگاه

سوي هم كرديم و حيرانتر شديم

هر دو شايد با گذشت روزگار

در كف باد خزان پرپر شديم


از فروشنده كتابي را خريد

بعد از آن اهنگ رفتن ساز كرد

خواست تا بيرون رود بي اعتنا

دست من بود در را برايش باز كرد



عمر من بود او كه از پيشم گذشت

رفت و در انبوه مردم گم شد او

باز هم مضمون شعري تازه گشت

باز هم افسانه مردم شد او

حمید مصدق