یکی اینجا دلش تنگ است ...

نشستم روی ساحل، حال دریا را نمیدانم

من این پایینم و قانون بالا را نمیدانم

چرا اینقدر مردم از حقایق رویگردانند؟!

دلیل این همه انکار و‌ حاشا را نمیدانم

تمام قصه‌های عاشقانه آخرش تلخ است

دلیل وضع این قانون دنیا را نمیدانم

نپرس از من که: «در آینده تصمیمت چه خواهد شد»؟

که من برنامه‌های صبح فردا را نمیدانم

همیشه ترس از روز مبادا داشتم، اما -

کماکان معنی «روز مبادا» را نمیدانم

تو‌ تا دیروز می‌گفتی که: «بی تو زود می‌میرم»

ولی این حرف دیروز است؛ حالا را نمیدانم -

برای چندمین بار است ترکم می‌کنی، اما -

گمانم بیش از این راه «مدارا» را نمیدانم !

نمیدانم که این شعر از کجا در خاطرم مانده:

یکی اینجا دلش تنگ است! آنجا را نمیدانم!

چرا اینقدر آدم‌های تنها زود میمیرند؟!

دلیل مرگ آدم‌های تنها را نمیدانم!

همیشه شعرهایم چیزهایی از تو‌ میدانند؛

که من- با آنکه شاعر هستم- آن‌ها را نمیدانم!

اصغر عظیمی مهر

شهرت شهرم...

شهرت شهرم اگر از بیستونش بوده است

جوهر شعر من از رنج و جنونش بوده است

شوکت دریا به موج و دولت باد از وزش ؛

در مقابل هیبت کوه از سکونش بوده است

برج و بارو گرچه در ظاهر شکوه قلعه‌هاست

اتکای قصر اغلب بر ستونش بوده است

هر کسی بر سیم آخر می زند فهمیده است

شور تار از پنجه های ذوالفنونش بوده است

هیچ چیز از رمز و راز آن نفهمید آخرش

هرکسی در عشق فکر چند و چونش بوده است

چشم من چون کشتی نوح است در آن پا گذار

جای بیرون منتها دریا درونش بوده است

ارتباطی ساده و بی دردسر می‌خواستی

ارتباطی ساده و بی دردسر می‌خواستی

رازداری مطمئن از هر نظر می‌خواستی

عاشقی با چشم و گوش بسته منظور تو بود؟

یا غلامی گیج و لال و کور و کر می‌خواستی؟

بوسه نه! همخوابه نه! حتی قراری ساده نه!

دفتری از خاطرات بی‌خطر می‌خواستی!

سن من از این ادا اطوارها دیگر گذشت!

مردِ کامل بودم اما تو پسر می‌خواستی!

گفته بودم کار من عمری شبیخون بوده است!

از من اما جنگجویی بی‌جگر می‌خواستی!

عذر می‌خواهم! بلانسبت! ولی با این حساب -

احتمالاً جای خاطرخواه ‘ خر می‌خواستی ! ! !

اصغر عظیمی مهر

ظاهراً هر چند میخندم...

ظاهراً هر چند میخندم؛ درونم شاد نیست

باد اگر در غبغبم دیدی به جز غمباد نیست

وضع من از منظر علم روانکاوی بد است!

مشکلات جسمی‌ام اما به ظاهر حاد نیست!

مثل شهری جنگی‌ام که سالها بعد از نبرد

بازسازی گشته اما باز هم آباد نیست!

بستگی دارد که از «زندان» چه تعریفی کنیم

هیچ کس در هیچ جای این جهان آزاد نیست

زود دانستند این دنیا تماشایی نبود

کس از آغاز تولد کور مادرزاد نیست

حتم دارم تا شکوه کاخ ساسانی به جاست

گوشه‌ای از چشم شیرین قسمت فرهاد نیست

اصغر عظیمی مهر

عشق بر هم زد روال زندگی عادی ام را

من پلی هستم که حتی پایه ای با خود ندارم

نور سردی دارم اما سایه ای با خود ندارم.

رنج یعنی در خودت در حالت تبعید باشی

در کویری تف زده صیاد مروارید باشی.

عشق بر هم زد روال زندگی عادی ام را

سخت آتش زد شبی پیراهن دامادی ام را.

ما قراری داشتیم اینکه قرارم را نگیری

اینکه از من زخمهای ریشه دارم را نگیری

پا به پایت آمدم اما تو پایم را شکستی

دست رد بر من زدی و دنده هایم را شکستی.

در قماری بی طرف در فکر بردن بودم عمری

با گمان زندگی مشغول مردن بودم عمری

زیر پلک خسته جز کابوس بیخوابی ندارد

مرد خونسردی که دیگر هیچ اعصابی ندارد

برکه ی سنگ است این زخم مشوش ؛ درد دارد

مثل جِزجِز کردن هیزم در آتش درد دارد.

وا نکن اما بمان تا پشت این در خوش بمانم

دست کم بگذار با اوهام خود سرخوش بمانم

چون خدا وقتی که چوپان را پیمبر خوانده باشد

شهربانویی گدایی را به بستر خوانده باشد.

  جنس عشق مردم این شهر کیفیت ندارد

گرچه کیفیت برای تو اهمیت ندارد

چشم خود را باز کن ! من در شبی مشکوک مُردم

چون اسیری مانده در یک قلعه ی متروک مُردم.

اصغر عظیمی مهر

غزل مثنوی کامل در ادامه...

ادامه نوشته

با بدی های تو عمری ساختم !

هر چه گفتی سر به زیر انداختم! آخر چه شد؟

با بدی های تو عمری ساختم ! آخر چه شد؟

حکم دل تا لازمت شد ؛ من در آغاز قمار –

برگ سر را بر زمین انداختم! آخر چه شد؟

تا قراول ها به قصد ارزیابی آمدند

پرچم تسلیم را افراختم! آخر چه شد؟

قیمت این «جان به در بردن» غرورم بوده است!

باج را در موعدش پرداختم! آخر چه شد ؟

چون سواری که به چشمش تیر زهرآگین زدند

مثل کوران من به هر سو تاختم ! آخر چه شد ؟

گفته بودم سنگری محکم تر از تسلیم نیست!

من که قبل از جنگ خود را باختم؛ آخر چه شد؟!

اصغر عظیمی مهر

مسلح کن تفنگ دیگری!

منتظر هستم ! مسلح کن تفنگ دیگری!

سمت من شلیک کن حالا فشنگ دیگری!

پشت هر لبخندت اخمی تلخ پنهان گشته است!

غالباً خفته ست در هر صلح ؛ جنگ دیگری!

مثل یک دیوانه دنبالت به راه افتاده ام

سمت من پرتاب کن - از لطف- سنگ دیگری!

من بمانم یا که نه ؟! تکلیف را معلوم کن!

نیست دیگر بیش از این وقت درنگ دیگری!

عاقبت بر پایه ی قانون جنگل میشویم –

تو غزال دیگری و من پلنگ دیگری!

من که دنبال شکارت نیستم آهوی من!

آمدم بلکه نیفتی توی چنگ دیگری!

اصغر عظیمی مهر

هرکسی آمد به دنبال تو دنبالش نکن !

هرکسی آمد به دنبال تو دنبالش نکن !

هر که پر زد در هوایت بی پر و بالش نکن!

برخلاف میل تو هرکس که حرفی می زند

زود با یک چشم غره مثل من لالش نکن !

دلبری کی امتیازی انحصاری بوده است؟

تا کسی وابسته ات شد جزء اموالش نکن !

عاشقی کی واحد اندازه گیری داشته ست؟

عشق را قربانی متراژ و مثقالش نکن!

جای خود دارد نوازش؛ وقت خود دارد عتاب!

اسب وقتی می خرامد دست در یالش نکن !

رسم صیادی نمیدانی نیفکن دام را !

صید اگر از دست تو در رفت دنبالش نکن!

اصغر عظیمی مهر

یک گام دیگر مانده است!

پای بردار اسب من! یک گام دیگر مانده است!

شیهه ای تا فتح منزلگاه آخر مانده است !

قلعه بانان باز کردند از درون دروازه را

دست هر سربازی از تسلیم بر سر مانده است!

با همین یک ضربه پشتش را شکستن سخت نیست!

یاغی قدّاره بندم بی برادر مانده است!

بعد از این دیگر ندارم دشمنی در روبرو !

گرچه در پشتم هزاران جای خنجر مانده است!

هرچه باشد مطمئن هستم که نامش « صلح » نیست

آنچه از این جنگهای نابرابر مانده است !

من به دنبال نجات ملتی بودم ! ولی –

گاه منجی در نجات خویش هم درمانده است

اصغر عظیمی مهر

صبر کن! آرام ! کم کم آشنا هم می شویم!

صبر کن! آرام ! کم کم آشنا هم می شویم!

عده ای قبلا شدند و ما دو تا هم می شویم !

مثل هر کاری از اول سخت می گیریم و بعد -

ساده در آغوش یکدیگر رها هم می شویم

شرم چیزی دست و پاگیر است و وقت ما کم است!

پس به مقدار ضرورت بی حیا هم می شویم!

گرچه عمری سربزیری خصلت ما بوده است

هرکجا لازم شود سر به هوا هم می شویم

دیر یا زود آتش هر عشق می خوابد ؛ کمی -

صبر کن! نسبت به هم بی اعتنا هم میشویم

از همان راهی که می آییم برخواهیم گشت

بعد از آن با سادگی از هم جدا هم می شویم

اصغر عظیمی مهر

سرنوشت از اولش با ما سر سازش نداشت!

جا زدن در هر قدم –  هیهات- کار ما نبود!

پا کشیدن شیوه ی ایل و تبار ما نبود !

کس خریدارم نشد با آنکه بعد از هر محک

ذره ای ناخالصی هم در عیار ما نبود

استخوانم خُرد شد زیر فشار دیگران!

شانه های هیچکس در زیر بار ما نبود !

ما دو تن سنگ صبور عالمی بودیم؛ حیف –

در دو عالم یک نفر هم رازدار ما نبود !

سرنوشت از اولش با ما سر سازش نداشت!

یار هم بودیم اما بخت یار ما نبود!

جز «جدایی» هیچ راه دیگری نگذاشتی!

میروم! هرچند اصلاً این قرار ما نبود!

اصغر عظیمی مهر

تو داری زود پیرم می کنی

جنگلی سبزم ولی کم کم کویرم می کنی

من میانسالم ؛ تو داری زود پیرم می کنی

نیمه جانم کرده ای در بازی جنگ و گریز

آخر از این نیمه جانم نیز سیرم می کنی

این مطیع محض دست از پا خطا کی کرده است؟

پس چرا بی هیچ جرمی دستگیرم می کنی؟

سالها سرحلقه ی بزم رفیقان بوده ام

رفته رفته داری اما گوشه گیرم می کنی!

تا به حال از من کسی شعر بدی نشنیده است

آخرش از این نظر هم بی نظیرم  می کنی !

من همان سرباز از لشکر جدا افتاده ام

می کُشی یکباره آیا ‘ یا اسیرم می کنی؟

اصغر عظیمی مهر

پیش از این‌ها عاشقی...

پیش از این‌ها عاشقی رسم فراموشی نداشت

شمع محفل تا سحر سودای خاموشی نداشت

بزمْ حرمت داشت و در جمع کس با دیگری-

خنده‌ی زیر لب و حرف در گوشی نداشت

هر کسی از راه معمول خودش می‌آمد و

در بساطش قابله داروی بیهوشی نداشت

هر که در آغوش معشوق خودش خرسند بود

در خیالش نقشه‌ی اشغال آغوشی نداشت

پرده‌ای وقتی که می‌افتاد در بین دو تن

تشت رسوایی به عالم هیچ سرپوشی نداشت

گرچه در اوجم! نترسی! سایه‌ی بال عقاب –

هیچ آسیبی برای هیچ خرگوشی نداشت

اصغر عظیمی مهر

وقت خوشحالی ندارم!

درد من این روزها از جنس دردی دیگر است

کوچه ات بی من مسیر کوچه گردی دیگر است

راه آن راه است و کفش آن کفش و پا آن پا ولی –

رهنورد این بار اما رهنوردی دیگر است

فرق ما در " آنچه بودیم" است با " آنچه شدیم"

تو همان زن هستی و این مرد ‘ مردی دیگر است!

نقشه ی گنجی که من میخواستم پیش تو نیست!

ظاهرا در سینه ی دریانوردی دیگر است

چشمهایت را که بستی با خودم گفتم : جهان –

باز هم در آستان جنگ سردی دیگر است

در درونم جنگجویی از نفس افتاده و

با وجود این به دنبال نبردی دیگر است

وقت خوشحالی ندارم! زندگی من فقط –

داغ روی داغ و دردی روی دردی دیگر است

اصغر عظیمی مهر

پیر گشتم!

بی تو پیچیده‌ست در گوشم صدای دیگری

چشم من در چشم‌های آشنای دیگری

زودتر - از آنچه باید -  پیر گشتم! مادرم -

کاشکی می‌کرد در حقم دعای دیگری!

مستجاب الدعوه بودم تا به امروز؛ اینقَدَر –

سجده می‌کردم اگر سمت خدای دیگری

زود شستم باخبر می‌شد و می‌فهمید اگر-

پای من می‌رفت توی کفش‌های دیگری!

آمدم دنبال تو تا پاتوق آن روزها !

نه در آن جا بودی و نه هیچ‌جای دیگری!

بعد تو دیگر سفر چیزی به غیر از این نبود:

رفتن از یک انزوا تا انزوای دیگری!

برنگشتی از سفر تا اینکه کم کم در دلم

جای پایت محو شد با جای پای دیگری!

اصغر عظیمی مهر

کشتی مغروق ...

آدمی دیوانه چون من یار می‌خواهد چه کار؟

این سر بی عقل من دستار می‌خواهد چه کار؟

شعر خود را از تمام شهر پنهان کرده‌ام

یوسف بی‌مشتری بازار می‌خواهد چه کار؟

هر کسی در خود فرو رفته‌ست دستش را نگیر

کشتی مغروق سکاندار می‌خواهد چه کار؟

نقشه‌هایم یک به یک از دیگری ناکام‌تر

این شکست مستمر آمار می‌خواهد چه کار؟

در زمان جنگ؛ دشمن زود اشغالش کند -

شهر مرزی جاده‌ی هموار می‌خواهد چه کار؟

کاش عمر آدمی با مرگ پایان میگرفت

مردن تدریجی‌ام تکرار می‌خواهد چه کار؟

بعد از این لطفی ندارد حکمرانی بر دلم

شهر ویران گشته فرماندار می‌خواهد چه کار؟

اصغر عظیمی‌مهر

این زمستان مرا به کجا می برد ؟!؟!

" برف"

           یعنی

               اولین رنگی که به دنیا آمد سفید بود

" پلک "

          یعنی خوابها لباس نمی پوشند

" باد "

           وسوسه ی رفتن است

 

بار اولی که دیدمت

            قیمت هر بشکه نفت دریای شمال

                                              از قرار

                                                تنها 26 دلار بود

 

 بار اولی که دیدمت

               داروخانه‌ها

                   هنوز بدون نسخه هم

                            قرص خواب می‌فروختند

 

بار اولی که دیدمت

        قرآن با بقیه کتاب‌ها فرق داشت

                           و کار تفنگ

                                تنها شلیک تیرهای هوایی

                                  در جشن‌های عروسی ایل بود

 

 بار اولی که دیدمت

                                    شاعر نبودم!

کم کم عادت می‌کنی

         به نبودن ِ مردی

                که در فرودگاه

                با خودش حرف می‌زند

                             - مقصد که تو باشی

                                    خلبان‌ها خون به پا می‌کنند-

        

در هیاهوی ثانیه‌های بی‌ساعت

          من و سایه‌ام صدایت می‌زنیم

                              با دهانی پر از خون

                     تو چشم در چشم نمی‌شنوی!!!

                               شبیه گروه همخوانان ناشنوا

 

 خواب

      خواهر مرگ است

             دایره  المعارف عزراییل

                              تنها یک کلمه دارد

 

      عادت می‌کنی کم کم

                 به انقلاب ِ بدون من!

       حالا می‌توانم به تو فکر کنم

                              بی آنکه بغض کنم

                                           یا عصبانی شوم

 

بویت را روی پوستم جا گذاشته‌ای

                      از خواب که بیدار می‌شوم

                                                  بالشم

                                        ادامه‌ی خواب‌هایم را می‌بیند

بهشت ِ بدون تو

                 دوزخ بی‌گناهان است

و برف، پلک باد

            -  آخرین رنگی که از دنیا می رود -

 

     این زمستان مرا به کجا می برد ؟!؟!

اصغر عظیمی مهر

... حالا که چه ؟!

اینکه گفتی: ‹‹ بی تو آنجا مانده ام تنها ›› که چه؟!

‹‹ بارها دیدم تو را در عالم رؤیا ›› که چه؟

اینکه گفتی: ‹‹ در تمام شهرها چشمم ندید -

مرد خوبی مثل تو در بین آدمها ›› که چه؟!

بودنت وقتی نیازم بود پیدایت نبود!

بعد از این مدت نبودن ؛ آمدی اینجا که چه؟!

راز ما لو رفته و شهری شد از آن باخبر!

آنچه بوده بینمان را می کنی حاشا که چه؟

پاکی مریم مگر از چهره اش پیدا نبود؟!

بعد ناپیدایی ات حالا شدی پیدا که چه؟

من که گفتم برنخواهم گشت دیگر هیچوقت!

آمدی دنبال من تا این سر دنیا که چه ؟

من که دیوار قطوری دور قلبم ساختم

پشت چشم، از عشوه نازک می کنی حالا که چه؟!

اصغر عظیمی مهر

زیبایی‌ات دردناک است !

تمام زنهای پیش از تو

کوشش و خطای آفرینش بود!

حالا هرکس به تو شبیه تر باشد

زیباتر است

زیبایی ات درد دارد

-          خورشید هر روز غروب

کیسه اش را از مس های مذاب پر می کند

تا در پشت کو های نیمه شب

مجسمه ای از تو بسازد –

زیبایی ات دردناک است

جدایت کرده ام

از مایملک ِ سردارانِ جان به در برده از جنگ

الهه ی دیوانگی!

        ملکه ی فاجعه !

        گوش هایت را به من بده !

                                        -  حلزونهایی از بلور

                                                    در میان گندمزار –

لبخند می زنی به فروتنی سپیده دم

زیبایی ات دردناک است

                      خشمت باشکوه

                     - گدازه های آتشفانی ست

                                که از اقیانوس سر برآورده باشد-    

  لب هایت گلی ست

               که نامش از زبان زنبورها نمی افتد

تو را کدام قبیله باستانی

در تمدنهای منقرض شده ی تاریخ

                               به جا گذاشته است

                                    که جادوی لبخندت

                                         در هیچ دخمه ای جا نمی شود

 

مجسمه ها از خیره شدن خسته نمی شوند!

تقصیر تو نیست که زیبایی

            چشمهای من زیادی می بینند

این شعرها هم

        مالیات نگاه کردن به چشمهای توست

حالا من به جهنم!

تو خودت چطور

این همه زیبایی را تحمل می کنی؟!

اصغر عظیمی مهر

پیش چشم هرزه‌ها جای خودآرایی نبود ...

آبروداری من جز اوج رسوایی نبود!

سهم من از این جماعت غیر تنهایی نبود

بارها برعکس حرف فیلسوفان گفته ام:

حیرت من موضعی از روی دانایی نبود!

لنگ لنگان شهر را ما با عصاهایی سفید -

بارها گشتیم اما هیچ بینایی نبود!

یک نفر در پیش بود و در پی‌اش خلقی روان

عمر ما چیزی به غیر از راهپیمایی نبود

دعوت ما را کسی رد کرد اگر خُسران ندید!

مجلس ما آن قَدَرها هم تماشایی نبود

مطمئن هستم درون سینه‌ی من قلب نیست!

دل اگر در سینه ام می‌بود هر جایی نبود

با خودش - وقتی پرش تاراج شد - طاووس گفت :

پیش چشم هرزه ها جای خودآرایی نبود

اصغر عظیمی مهر