یکی اینجا دلش تنگ است ...
نشستم روی ساحل، حال دریا را نمیدانم
من این پایینم و قانون بالا را نمیدانم
چرا اینقدر مردم از حقایق رویگردانند؟!
دلیل این همه انکار و حاشا را نمیدانم
تمام قصههای عاشقانه آخرش تلخ است
دلیل وضع این قانون دنیا را نمیدانم
نپرس از من که: «در آینده تصمیمت چه خواهد شد»؟
که من برنامههای صبح فردا را نمیدانم
همیشه ترس از روز مبادا داشتم، اما -
کماکان معنی «روز مبادا» را نمیدانم
تو تا دیروز میگفتی که: «بی تو زود میمیرم»
ولی این حرف دیروز است؛ حالا را نمیدانم -
برای چندمین بار است ترکم میکنی، اما -
گمانم بیش از این راه «مدارا» را نمیدانم !
نمیدانم که این شعر از کجا در خاطرم مانده:
یکی اینجا دلش تنگ است! آنجا را نمیدانم!
چرا اینقدر آدمهای تنها زود میمیرند؟!
دلیل مرگ آدمهای تنها را نمیدانم!
همیشه شعرهایم چیزهایی از تو میدانند؛
که من- با آنکه شاعر هستم- آنها را نمیدانم!
اصغر عظیمی مهر
سازها یاد تو آرند، از آن رو دل من