این زمستان مرا به کجا می برد ؟!؟!
" برف"
یعنی
اولین رنگی که به دنیا آمد سفید بود
" پلک "
یعنی خوابها لباس نمی پوشند
" باد "
وسوسه ی رفتن است
بار اولی که دیدمت
قیمت هر بشکه نفت دریای شمال
از قرار
تنها 26 دلار بود
بار اولی که دیدمت
داروخانهها
هنوز بدون نسخه هم
قرص خواب میفروختند
بار اولی که دیدمت
قرآن با بقیه کتابها فرق داشت
و کار تفنگ
تنها شلیک تیرهای هوایی
در جشنهای عروسی ایل بود
بار اولی که دیدمت
شاعر نبودم!
کم کم عادت میکنی
به نبودن ِ مردی
که در فرودگاه
با خودش حرف میزند
- مقصد که تو باشی
خلبانها خون به پا میکنند-
در هیاهوی ثانیههای بیساعت
من و سایهام صدایت میزنیم
با دهانی پر از خون
تو چشم در چشم نمیشنوی!!!
شبیه گروه همخوانان ناشنوا
خواب
خواهر مرگ است
دایره المعارف عزراییل
تنها یک کلمه دارد
عادت میکنی کم کم
به انقلاب ِ بدون من!
حالا میتوانم به تو فکر کنم
بی آنکه بغض کنم
یا عصبانی شوم
بویت را روی پوستم جا گذاشتهای
از خواب که بیدار میشوم
بالشم
ادامهی خوابهایم را میبیند
بهشت ِ بدون تو
دوزخ بیگناهان است
و برف، پلک باد
- آخرین رنگی که از دنیا می رود -
این زمستان مرا به کجا می برد ؟!؟!
اصغر عظیمی مهر
سازها یاد تو آرند، از آن رو دل من