کشتی مغروق ...
آدمی دیوانه چون من یار میخواهد چه کار؟
این سر بی عقل من دستار میخواهد چه کار؟
شعر خود را از تمام شهر پنهان کردهام
یوسف بیمشتری بازار میخواهد چه کار؟
هر کسی در خود فرو رفتهست دستش را نگیر
کشتی مغروق سکاندار میخواهد چه کار؟
نقشههایم یک به یک از دیگری ناکامتر
این شکست مستمر آمار میخواهد چه کار؟
در زمان جنگ؛ دشمن زود اشغالش کند -
شهر مرزی جادهی هموار میخواهد چه کار؟
کاش عمر آدمی با مرگ پایان میگرفت
مردن تدریجیام تکرار میخواهد چه کار؟
بعد از این لطفی ندارد حکمرانی بر دلم
شهر ویران گشته فرماندار میخواهد چه کار؟
اصغر عظیمیمهر
+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ ساعت توسط هیچکس!
|
سازها یاد تو آرند، از آن رو دل من