بـیگانـه
غم آمده غم آمده انگشت بر در میزند
هر ضربه ی انگشت او بر سینه خنجر میزند
ای دل بکش یا کشته شو غم را در اینجا ره مده
گر غم در اینجا پا نهد آتش به جان در میزند
از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا
غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند
فریدون مشیری
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت توسط هیچکس!
|
سازها یاد تو آرند، از آن رو دل من