فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی
میتوانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی
ساده نگذشتم از این عشق،خودت میدانی
من زمین گیر شدم تا تو مبادا بشوی
آخ مثل خوره این فکر عذابم میداد
چوب من را بخوری ، ورد زبانها بشوی
من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم، بلکه تو دریا بشوی
دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی
گره ی عشق تو را هیچکسی باز نکرد
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی
در جهانی که پر از«وامق»و«مجنون» شده است
میتوانی«عذرا» باشی،«لیلا»بشوی
میتوانی فقط از زاویه ی یک لبخند
در دل سنگ ترین آدمها جا بشوی
بعد از این مرگ نفسهای مرا می شمرد
فقط از این نگرانم که تو تـنها بشوی
مهدی فرجی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۰ ساعت توسط هیچکس!
|
سازها یاد تو آرند، از آن رو دل من