شاعر نگاه توام ...
دیگر چه جای خواهش و نذر و اجابتی؟
وقتی امید نیست به هیچ استجابتی
جشن تولدي كه مبارك نمي شود ...
ديدار چشم هات كه درهيچ ساعتي ...
حال مرا نپرس در این روزها اگر
جویای حال خسته ام از روی عادتی
از ترس اینکه باز تو را آرزو کنم،
خط می کشم به دلخوشی هر زیارتی
تو شاهزاده ی غزلی! پر توقعی ست،
اینکه تو را مخاطب اين شعرِ پاپتی ...
حالا بيا و بگذر از اين شاعري كه بود،
تسليم چشم هاي تو بي استقامتي!
مثل تمام جمعيت اين پياده رو
با او غريبگي كن و بگذر به راحتي
بگذر از او كه بعد تو... اما به دل نگير
گاهی اگر گلايه اي، حرفی، شکایتی...
باور كن از نهايت اندوه خسته بود
مي رفت بلكه در سفر بي نهايتي ...
این سال ها بدون تو شاعر نمی شدم
هرچند وهم شاعری ام هم حکایتی...
دستی به لطف بر سر این شعرها بکش
من شاعر نگاه توام ناسلامتي
رویا باقری
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۰ ساعت توسط هیچکس!
|
سازها یاد تو آرند، از آن رو دل من