خداحافظ
نمیدانم چه کردم من که روی از من نهان کردی
نمیدانم چه فکری در تو باعث شد ببندی چشمهایت را
بروی التماس دیده های بی قرار من
و من بی تو پریشان میزدم پرسه
درون غربت شهر شلوغ خالی از احساس
میان کوچه های پر ز تنهایی
و اما کاش میبودی!
و میدانم
که گرداندی نگاهت را
نفهمیدی کسی با شوق می آید
ندیدی آمدم بی دل
تو سوزاندی
تو سوزاندی تمام آرزوهای تن بی روح بی جان را
و ویران کردی از بنیان
تمام آنچه حس کردم
تمام آنچه میدیدم
ولی
با این همه بازم
دل افتاده بر خاکم
گلایه مند از تو نیست
تو حق داری
تو داری قدرت این را
بکوبی و بفرسایی
همه آمال این مجنون بیدرمان عاشق را
توانستی
تو سوزاندی وکوبیدی و فرسودی
ولی با این همه بازم
گلایه مند از تو نیست
دل مغلوب در بندم
چرا که کشتم آن دل را
به زیر آج پوتینهای بی احساسیت روحم!
خودم کشتم!
و اینک آرزویی نیست
چون دل مرد
به امید وصالت با تنی که عاشقش هستی!
خداحافظ!
حسین رضایی
سازها یاد تو آرند، از آن رو دل من