میکُشم خود را و سرفصلِ خبرها میشوم
یک درختِ پیرم و سهم تبرها میشوم
مردهام، دارم خوراکِ جانورها میشوم
بیخیال از رنجِ فریادم تردّد میکنند
باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها میشوم
با زبان لالِ خود حس میکنم این روزها
همنشین و همکلامِ کور و کرها میشوم
هیچکس دیگر کنارم نیست، میترسم از این
اینکه دارم مثل مفقود الاثرها میشوم
عاقبت یک روز با طرزِ عجیب و تازهای
میکُشم خود را و سرفصلِ خبرها میشوم
نجمه زارع
+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان ۱۳۹۰ ساعت توسط هیچکس!
|
سازها یاد تو آرند، از آن رو دل من