خورشیدِ پشتِ پنجرهی پلکهای من
خورشیدِ پشتِ پنجرهی پلکهای من
من خستهام! طلوع کن امشب برای من
میریزم آنچه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من
وقتی تو دلخوشی، همهی شهر دلخوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من
تو انعکاسِ من شدهای... کوهها هنوز
تکرار میکنند تو را در صدای من
آهستهتر! که عشق تو جُرم است، هیچکس
در شهر نیست با خبر از ماجرای من
شاید که ای غریبه تو همزاد با منی
من... تو... چقدر مثل تو هستم! خدای من!!
نجمه زارع
+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان ۱۳۹۰ ساعت توسط هیچکس!
|
سازها یاد تو آرند، از آن رو دل من