ای امید عبث بی حاصل ...
می روم خسته و افسرده و زار ، سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا می برم از شهر شما ، دل شوریده و دیوانه ی خویش
می برم تا که در آن نقطه دور ، شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق ، زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم ، ز تو ای جلوه ی امید محال
می برم زنده بگورش سازم ، تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد، می رقصد اشک ، آه، بگذار که بگریزم من
از تو، ای چشمه ی جوشان گناه ، شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه ی شادی بودم ، دست عشق آمد و از شاخهم چید
شعله ی آه شدم، صد افسوس ، که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست ، می روم، خنده به لب،خونین دل
می روم از دل من دست بدار ، ای امید عبث بی حاصل
فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰ ساعت توسط هیچکس!
|
سازها یاد تو آرند، از آن رو دل من