چشمهایت داستان دارد ز جانی سوخته

شاعری آتش بجان از دودمانی سوخته

پرسه در صحرای بی دردی و بی اندیشگی

قصه ها دارد ز نسل بی نشانی ، سوخته

بس که از یاران و نا یاران خیانت دیده ایم

سینه ها در آتش این بدگمانی سوخته

بال هایی در قفس بس کرکسان در پیش و پس

بس حکایتها کند از آشیانی سوخته

خانه ها ویران شده ، ویرانه ها ویرانه تر

لاک پشت پیر، از بی خانمانی سوخته

نیست خورشیدی درین تاریکی، اما صد عجب

از زمینی گُر گرفته، آسمانی سوخته

جز علف در باغ ما چیزی دگر هرگز نرُست

باغ ما در حسرت بی باغبانی سوخته

از زمان شوکت بت های ما جز این نماند

معبدی آتش گرفته، کاهنانی سوخته

ما تمام عمر سر در پای هجرت داشتیم

کاروانی سوخته، با ساربانی سوخته

بعد ما، شاید که از ما ماند این اندک بجای

قاب عکسی خاک مرده از زمانی سوخته

امین عدنانی