قصهای با تو شد آغاز که پایان نگرفت
دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت
زندگی بعد تو بر هیچ کس آسان نگرفت
چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند
شعلهای بود که لرزید ولی جان نگرفت
دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی ...
قصهی عاشقی ما سر و سامان نگرفت
تاج سر دادمش و سیم و زر، اما از من ...
عشق جز عمر گران مایه به تاوان نگرفت
مثل نوری که به سوی ابدیت جاریست
قصهای با تو شد آغاز که پایان نگرفت
فاضل نظری
+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۱ ساعت توسط هیچکس!
|
سازها یاد تو آرند، از آن رو دل من