راز شاعر شدنم...
راز شاعر شدنم عشق غزل خیز تو بود
کاسه صبر دلم یکسره لبریز تو بود
طبع بی حوصلهی بی کس و کارم انگار
از ازل منتظر روی دلانگیز تو بود
آمدی کن فیکون شد همه هستی من
گوش جانم هم از آن روز فقط تیز تو بود
این همه غم که دراشعار ترم می بینی
همه بعد از سفر تلخ و غم انگیز تو بود
ای که دریای غزل در نفس تو جاریست
شعر من قافیه در قافیه ناچیز تو بود
م.نادری
+ نوشته شده در شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ ساعت توسط هیچکس!
|
سازها یاد تو آرند، از آن رو دل من