روشنی خانهی من باش...
من با تو نگویم که تو پروانهی من باش
چون شمع بیا روشنی خانهی من باش
در کلبهی من رونق اگر نیست صفا هست
تو رونق این کلبه و کاشانهی من باش
من یاد تو را سجده کنم، ای صنم اکنون
برخیز و بیا خود بت بتخانهی من باش
دانی که شدم خانه خراب تو حبیبا
اکنون دگر آبادی ویرانهی من باش
لطفی کن و در خلوتِ محزون من ای دوست
آرام و قرار دل دیوانهی من باش
چون باده خورم با کفِ چون برگِ گلِ خویش
ای غنچه دهان، ساغر و پیمانهی من باش
چون مست شوم، بلبل من! سازِ همآهنگ
با زیر و بمِ نالهی مستانهی من باش
من شانه زنم زلفِ تو را و تو بدان زلف
آرایشِ آغوشِ من و شانهی من باش
ای دوست چه خوب است که روزی تو بگویی
" امید " بیا با من و پروانهی من باش
مهدی اخوان ثالث
+ نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن ۱۳۹۴ ساعت توسط هیچکس!
|
سازها یاد تو آرند، از آن رو دل من