شبی خو میدهم با گریه ...
شبی خو میدهم با گریه چشم مهربانم را
و تدفین می کنم در روح او، تندیس جانم را
سیاهی رخنه کرد ای خوب... در دنیای آمالم
بیا تفسیر کن با نورِ عشقت آسمانم را
پس از تو ماندهام تنها و رو در روی طوفانها
نمی دانم چه سازم کشتی بی بادبانم را
امیدم نا امید است از غزلهایی که میدانم
نمی گوید به کاغذ حس قلب بی زبانم را
دلم میسوزد از هجران، چه میشد روزگارِ بد
دمی تسکین دهد از ناله با وصلش روانم را ؟
کجایی تا ببینی مرگ را همزاد دستانم
خدا کو؟ تا بپرسم مرهم زخم نهانم را
نمی آید... ولی من باز هم از شوق دیدارش
شبی خو می دهم با گریه چشم مهربانم را
رضا کیانی
+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند ۱۳۹۰ ساعت توسط هیچکس!
|
سازها یاد تو آرند، از آن رو دل من