من خود آن سیزدهم

يار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

تو شدي مادر و من با همه پيري پسرم

تو جگر گوشه هم از شير بريدي

و هنوز من بيچاره همان عاشق خونين جگرم

خون دل ميخورم و چشم نظر بازم جام

جرمم اين است که صاحبدل و صاحب نظرم

منکه با عشق نراندم به جواني هوسي

هوس عشق و جواني است به پيرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سيم فروخت

پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم

عشق و آزادگي و حسن و جواني و هنر

عجبا هيچ نيارزيد که بي سيم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سيم بود

که به بازار تو کاري نگشود از هنرم

سيزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سيزدهم کز همه عالم بدرم

تا به در و ديوارش تازه کنم عهد قديم

گاهي از کوچه معشوقه خود مي گذرم

تو از آن دگري رو مرا ياد تو بس

خود تو داني که من از کان جهاني دگرم

از شکار دگران چشم و دلي دارم سير

شيرم و جوي شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون ياقوت

شهريارا چکنم لعلم و والا گهرم

شهریار

اشکت مرا جان می دهد

بر مزارم گریه کن اشکت مرا جان میدهد

ناله هایت بوی عشق و بوی باران میدهد

دست بر قبرم بکش تا حس کنی مرگ مرا

دست هایت دردهایم را تسلا میدهد

با من درمانده و شیدا سخن را تازه کن

حرفهایت طعم شیرین بهاران میدهد

وقت رفتن لحظه ای برگرد و قبرم را ببین

این نگاه آخرت امید ماندن میدهد

رفتیو چشمم به دنبال قدمهایت گریست

زخم های مرده ام را رفتنت جان میدهد

نیست از من قدرت بوسیدن چشمان تو

باد میبوسد به جایم و قلب ایمان میدهد

روز مـیـلاد

بی سبب نیست که هر چه می گذرد

از تو دورتر می شوم

تو لحظه تولد منی ...


براي روز ميلاد تن من

نمي خوام پيرهن شادي بپوشي

به رسم عادت ديرينه حتي

برايم جام سرمستي بنوشي

براي روز ميلادم اگر تو

به فکر هديه اي ارزنده هستي

منو با خود ببر تا اوج خواستن

بگو با من که با من زنده هستي

که من بي تو نه آغازم نه پايانم

تويي آغاز روز بودن من

نذار پايان اين احساس شيرين

بشه بي تو غم فرسودن من

 

نمي خوام از گلهاي سرخ و آبي

برايم تاج خوشبختي بياري

به ارزشهاي ايثار محبت

به پايم اشک خوشحالي بباري

بذار از داغي دستهاي تنها

بگيره هرم گرما بستر من

بذار با تو بسوزه جسم خستم

ببيني آتش و خاکستر من

تو ای تنها نياز زنده موندن

بکش دست نوازش بر سر من

به تن کن پيرهني رنگ محبت

اگه خواستي بيايي ديدن من

 

که من بي تو نه آغازم نه پايانم...

تـفـاحـة الـفـردوس

حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود

             خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود

                          ای كه ره بستی میان كوچه ها بر فاطمه

                                       گردنت را می شكست آنجا اگر عباس بود

سیب ها روی خاک غلطیدند ...

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر

اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم

زن همسایه بر زمین افتاد

 

سیب ها روی خاک غلطیدند

چادرش در میان گرد و غبار

قبلا این صحنه را ... نمی دانم !

در من انگار می شود تکرار

 

آه سردی کشید، حس کردم

کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه

پسر کوچکش رسید از راه

 

گفت: آرام باش ! چیزی نیست

به گمانم فقط کمی کمرم ...

دست من را بگیر، گریه نکن

مرد گریه نمی کند پسرم

 

چادرش را تکاند، با سختی

یا علی گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما

ناله هایش فقط تماشا شد

 

صبح فردا به مادرم گفتم

گوش کن! این صدای روضه ی کیست ؟

طرف کوچه رفتم و دیدم

در و دیوار خانه ای مشکی است

 

با خودم فکر می کنم حالا

کوچه ی ما چقدر تاریک است

گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه

راستی! فاطمیه نزدیک است ...

سید حمیدرضا برقعی