من نیستم

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی

بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی

یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا

در تنگنای  " از تو پریدن "  گذاشتی

وقتی که آب و دانه برایم نریختی 

وقتی کلید در قفس من گذاشتی

امروز از همیشه پشیمان تر آمدی

دنبال من بنای دویدن گذاشتی

من نیستم .. نگاه کن این باغ سوخت 

تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی !!! 

گیرم هنوز تشنه ی حرف توام ولی 

گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟

مهدی فرجی

ابر باران زا

سکوت کوچه های تار جانم، گریه می خواهد

تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد

بیا ای ابر باران زا، میان شعرهای من

که بغض آشنای ابر گریه می خواهد

بهاری کن مرا جانا، که من پابند پاییزیم

و آهنگ غزلهای جوانم گریه می خواهد

چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی

که حتی گریه های بی امانم، گریه می خواهد

به دیدارم بیا ای یار

به دیدارم بیا ای یار که من در بند پائیزم

مرا همخانه کن با خویش که با عشق تو لبریزم

از این شبهای تکراری ببر من را به بیداری

رفیق فصل دلتنگی ، تو از دردم خبر داری

همیشه وقت تنهایی تو یار و یاورم هستی

تو حرف اولم بودی تو حرف آخرم هستی

به دیدارم بیا ای یار ، مرا لبریز خواستن کن

اگر میل سفر داری تو با من عزم رفتن کن

منو پر کن پر از خوابی که با تو دیدنی باشه

پرم پر ز آن عشقی که عاشق شدنی باشه

نگاهم را تو فهمیدی سکوتم را تو میشنیدی

ولی افسوس و صد افسوس که حالم را نپرسیدی !

پاشو ای مست ...

پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه‌ی تست

همه آفاق پر از نعره‌ی مستانه‌ی تست

در دکان همه باده فروشان تخته است

آن که باز است همیشه در میخانه‌ی تست

دست مشاطه‌ی طبع تو بنازم که هنوز

زیور زلف عروسان سخن شانه‌ی تست

ای زیارتگه رندان قلندر برخیز

توشه‌ی من همه در گوشه‌ی انبانه‌ی تست

همت ای پیر که کشکول گدائی در کف

رندم و حاجتم آن همت رندانه‌ی تست

ای کلید در گنجینه‌ی اسرار ازل

عقل دیوانه‌ی گنجی که به ویرانه‌ی تست

شمع من دور تو گردم به کاخ شب وصل

هر که توفیق پری یافته پروانه‌ی تست

همه غواص ادب بودم و هر جا صدفیست

همه بازش دهن از حیرت دردانه‌ی تست

زهره گو تا دم صبح ابد افسون بدمد

چشمک نرگس مخمور به افسانه‌ی تست

ای گدای سرخوانت همه شاهان جهان

شهریار آمده دربان در خانه‌ی تست

شهریار

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ...

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني

تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا كردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

پس از يك جستجوي نقره ايي در كوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روييد با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:

دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم

نميدانم چرا رفتي؟

نميدانم چرا شايد خطا كردم

و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي

نميدانم كجا؟تا كي؟براي چه؟

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه ميباريد

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه برميداشت

تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

كسي حس كرد من بي تو تمام هستيم از دست خواهد رفت

و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد

هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام برگرد!

ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اينهمه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد

كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل

ميان غصه ايي از جنس بغض كوچك يك ابر

نميدانم چرا؟ شايد به رسم پروانگي مان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی

میتوانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق،خودت میدانی

من زمین گیر شدم تا تو مبادا بشوی

آخ مثل خوره این فکر عذابم میداد

چوب من را بخوری ، ورد زبانها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم، بلکه تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط

باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچکسی باز نکرد

تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از«وامق»و«مجنون» شده است

میتوانی«عذرا» باشی،«لیلا»بشوی

میتوانی فقط از زاویه ی یک لبخند

در دل سنگ ترین آدمها جا بشوی

بعد از این مرگ نفسهای مرا می شمرد

فقط از این نگرانم که تو تـنها بشوی

 مهدی فرجی

می ایستم پای تو ...

می ایستم پای تو با جان و تنم من

پا میگذارم روی قلب آهنم من

یک عمر- تنگاتنگ - بوی بودنت را

حس کرده ام بین تن و پیراهنم من

از کودکی با خویش گفتم "عاشقی کن"

خواندم الفبای تو را در دامنم من

ای شمع!میخواهم که رازی را بگویم:

از بوسه ی دیشب به این سو...روشنم من

دریا...تویی،صحرا...تویی،جنگل تویی...تــــــو

ماهی...منم،آهو...منم،تیهـو منم...مـــــن

در باز بود و آسمان پروانه بازار

اما مگر از این قفس دل میکنم من؟؟؟

مهدی فرجی

عشق با سوءتفاهم فرق چندانی نداشت

هر که می انداخت بر حالم نگاهی پیش از این

می کشید از سوز دل از سینه آهی ؛ پیش از این -

عشق با سوءتفاهم فرق چندانی نداشت

عشق اول چیست غیر از اشتباهی پیش از این

مطمئن هستم خدا نادیده اش خواهد گرفت

با گمان عشق اگر کردم گناهی پیش از این

بعد از آن بگرفت دامان خودش را هرکسی -

گر به نفرینم کشید از سینه آهی پیش از این

کار سختی نیست از هر کاه کوهی ساختن

چشم من می ساخت از هر کوه کاهی پیش از این

هر کسی دور دلم گردید از آن رد شد مگر -

بوده این میدان خونین چار راهی پیش از این؟!

شرح دور افتادنم از شهر را از کس نپرس !

رد نمی شد از در این کلبه راهی پیش از این

خنده های قاه قاه و گریه های گاه گاه

خانه ام بوده ست شاید خانقاهی پیش از این

اینکه هر جا می روم اینقدر دلتنگم در آن

بوده شاید شهر من تبعیدگاهی پیش از این

من سپهسالار از زین و یراق افتاده ام

داشتم در پشت سر با خود سپاهی پیش از این

شهر ویرانی که می بینی زمانی بوده است

پایتخت پرشکوه پادشاهی پیش از این

جلوه ای از جمع اضداد است عشق و اعتدال

بوده این دیوانه مرد سربراهی پیش از این

بین دنیا و بشر دور قدیم و حادث است

مرگ گاهی بعد از آن بوده ست و گاهی پیش از این

با کلام عشق رستاخیز ممکن می شود !!!

مرده ای در خویش بودم چند ماهی پیش از این

در خودم من سالها قبل از تولد مُرده ام

گرچه دنیا آمدم خواهی نخواهی پیش از این

اصغر عظیمی مهر

بهار نارنج

تو ای بانوی خوب آسمانی

چه بی اندازه با من مهربانی

تو از جنس بهار و عطر یاسی

تو با نارنج و باران همزبانی

تو مفهوم خیال انگیز عشقی

تو اقیانوس عشقی بی کرانی

شبیه رویش آرام نوری

تو صاحب اختیار آسمانی

تو معنای تمام واژه هایی

تو در اعماق روح من نهانی

تو همرنگ منی آبی تر از من

تو در نبض وجود من روانی

تو همزاد بزرگ آفتابی

تو در بالا بلند کهکشانی

تو ای بانوی خوب مهربانم

چه باید کرد تا با من بمانی

پیام مجاوری مقدم

عشق و دوری

تا به کی فکر رسیدن در هوای جاده ها

گشته ام آواره ای در جای جای جاده ها

در امیدم که سرم روزی رسد در پای تو

بی تو میمیرم برای تو به پای جاده ها

راه بی پایان و تصویر سراب چشم تو

پر ز احساس خیالم از جفای جاده ها

در دلم سلطان تویی ای ناکجا اباد عشق

کاش بودی در بر این ناخدای جاده ها

کاش یک لحظه فقط یک لحظه میشد چشم تو

اشنا با چهره ی این اشنای جاده ها

هر دم از دردی که دارم می زنم صد ها فغان

تاکه شاید بشنوی تو در صدای جاده ها

من خریدم از برای تو به جان رنج سفر

تو ولی از من گذشتی از ورای جاده ها

عشق و دوری واژه هایی در تقابل با همند

خسته ام از واژه های نابه جای جاده ها

زخم در زخمم درون شوره زار بی کسی

می روم سوی فنا من از بقای جاده ها

کاش می شد در دلت منزل کنم یک دم فقط

سالها بی تو اسیرم در سرای جاده ها

لحظه ای برگرد و بنگر سوختن را در دلم

از تن غرق به اه و مبتلای جاده ها

زنده می مانم به امیدی که روزی بنگرم

چون شقایق عاشقی در هر کجای جاده ها

پیام مجاوری مقدم

سرود خوب آزادی

تو ای شیرین ترین رویای فرهادی

به چشمان من ویران چه آبادی

تو در اوج سکوت سینه ام هستی

به شادی نقطه ی آغاز فریادی

تو تنها مملو از آیینه و نوری

تو از جنس پرستوهای آزادی

تو در شبهای من زیبا تر از ماهی

تو در رویای من چون یک پریزادی

دگر این بار می دانم که می خوانی

برای من سرود خوب آزادی

به یادت می زنم فریاد برخیز و

ز این عاشق که متروک است کن یادی

پیام مجاوری مقدم

آفتاب پنهانی

طلوع می‌کند آن آفتاب پنهانی

ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی

دوباره پلک دلم می‌پرد نشانه چیست

شنیده‌ام که می‌آید کسی به مهمانی

کسی که سبزتر از هزار بار بهار

کسی شگفت کسی آن چنان که می‌دانی

قیصر امین پور

حد پرواز

حدّ پروازم نگاه توست بالم را نگیر

سهمم از شادی تویی با اخم حالم را نگیر

راه سخت و سبز بودن با تو را، آسان نکن‌

جاده‌های پیچ در پیچ شمالم را نگیر

کیستی‌؟ پاسخ نمی‌خواهم بگویی هیچ وقت‌

لذّت درگیری حل سؤالم را نگیر

من نشانی دارم از داغ تو روی سینه‌ام‌

خواستی دورم کن از پیشت‌، مدالم را نگیر

خاطرت آسوده با ببر نگاهم گفته‌ام‌

با همین بازیچه‌ها سر کن‌، غزالم را نگیر

زندگی تنها به من قدر تو فرصت داده است 

بیش از این‌ها خوب باش از من مجالم را نگیر

خسته از یکرنگی‌ام می‌خواهم از حالا به بعد

تا ابد پاییز باشم‌، اعتدالم را نگیر

مهدی فرجی

بانو جان ...

ابری بیار از دور _ پر باران _ پرستو جان !

عطری بیفشان بر حیاط خانه شب بو جان !

من میهمان دارم، مبادا خاک برخیزد

حالا که وقت آبرو داری ست جارو جان !

اینقدر بی تابی نکن پیراهن نازم !

هی روی پیشانی نیا با شیطنت ! «مو» جان !

وقتی تو می آیی در و دیوار میچرخند

انگار چیزی خورده باشد خانه، بانو جان !

عاشق شدن را داشتم از یاد می بردم

این شیر را بیدار کردی بچه آهو جان !

این چشمها این شیشه های عمر من؛ ای جان !

میبندی و انگار عمری مرده ام ... کو جان ؟

کو جان که برخیزم ؟ تو این سهراب را کشتی

گیرم که روزی بازگردی نوشدارو جان !

مهدی فرجی

شاعر نگاه توام ...

دیگر چه جای خواهش و نذر و اجابتی؟

وقتی امید نیست به هیچ استجابتی

جشن تولدي كه مبارك نمي شود ...

ديدار چشم هات كه درهيچ ساعتي ...

حال مرا نپرس در این روزها اگر

جویای حال خسته ام از روی عادتی

از ترس اینکه باز تو را آرزو کنم،

خط می کشم به دلخوشی هر زیارتی

تو شاهزاده ی غزلی! پر توقعی ست،

اینکه تو را مخاطب اين شعرِ پاپتی ...

حالا بيا و بگذر از اين شاعري كه بود،

تسليم چشم هاي تو بي استقامتي!

مثل تمام جمعيت اين پياده رو

با او غريبگي كن و بگذر به راحتي

بگذر از او كه بعد تو... اما به دل نگير

گاهی اگر گلايه اي، حرفی، شکایتی...

باور كن از نهايت اندوه خسته بود

مي رفت بلكه در سفر بي نهايتي ...

این سال ها بدون تو شاعر نمی شدم

هرچند وهم شاعری ام هم حکایتی...

دستی به  لطف بر سر این شعرها بکش

من شاعر نگاه توام ناسلامتي

رویا باقری

من یه دیدار خدا رفتم و شد

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد

ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ

همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد

با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم

عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالین"را

ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد

یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی

گفتم ای مایة هر مهر و وفا رفتم و شد

همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین

سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد

"لن ترانی"نشنیدم ز خداوند چو او

"ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟

من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد

تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد

مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید

فارغ از کشمکشِ این دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلکِ آبیِ بی سقف و ستون

پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم وشد

گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو

تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد

همه ی بودن ما ...

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

مرا دریاب ...

نگاهم کن در این شب ها در این شب های پایانی

به یادت عاشقانه سوختم در کنج ویرانی

من آن موجم که از دیدار تو بی تاب بی تابم

تو آرامی و چون ساحل مرا از خویش می رانی

به رفتن عادتم دادند به ماندن ساده عادت کن

گل پژمرده ای هستم برایم مثل بارانی

تو آرامش به قلب ساده ی من ساده بخشیدی

مرا دریاب ای خوبم در این دریای طوفانی

طلوع روشن عشقی و فردای شب تاری

به چشم عاشقم ای گل نه پیدایی نه پنهانی

در این ناباوری های زمانه باور من باش

دوای درد بی درمان من تنها تو می دانی

نه شیرینم نه فرهادم نه لیلی و نه مجنونم

به چشمان تو عادت کرده چشمانم به آسانی

 

" ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی "

خواننده: مرتضی سرمدی

عشق من ...

عشق من رو سوي فردا کرد و رفت

نامه هاي کهنه را تا کرد و رفت

خسته شد از من دلش طاقت نداشت

اشک چشمم مثل دريا کرد و رفت

از من و شادي من بيزار بود

گريه هايم را تماشا کرد و رفت

با حضورش غصه ها زخمي شدند

زخم غم ها را مداوا کرد و رفت

قلب من در دست او هم مي تپيد

قلب را خاک کف پا کرد و رفت

دل به زير پاي او فرياد زد

سر به سوي آسمان ها کرد و رفت

گفتمش چشم انتظارم تا ابد

انتظارم را چه زيبا کرد و رفت

گل من ...

این همه جلوه و در پرده نهانی گل من

وین همه پرده و از جلوه عیانی گل من

آن تجلی که به عشق است و جلالست و جمال

و آن ندانیم که خود چیست تو آنی گل من

از صلای ازلی تا به سکوت ابدی

یک دهن وصف تو هر دل به زبانی گل من

اشک من نامه نویس است و بجز قاصد راه

نیست در کوی توام نامه رسانی گل من

گاه به مهر عروسان بهاری مه من

گاه با قهر عبوسان خزانی گل من

همره همهمه‌ی گله و همپای سکوت

همدم زمزمه‌ی نای شبانی گل من

دم خورشید و نم ابری و با قوس قزح

شهسواری و به رنگینه کمانی گل من

گه همه آشتی و گه همه جنگی شه من

گه به خونم خط و گه خط امانی گل من

سر سوداگریت با سر سودایی ماست

وه که سرمایه هر سود و زیانی گل من

طرح و تصویر مکانی و به رنگ‌ آمیزی

طرفه پیچیده به طومار زمانی گل من

شهریار این همه کوشد به بیان تو ولی

چه به از عمق سکوت تو بیانی گل من

شهریار